نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر
۱هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را
زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور
۲نوری که نیارم گفت در پای تو میافتد
معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر
۳در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو
ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر
۴چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی
ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر
۵ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین
ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر
۶آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی
صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر
۷