ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
۱یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
۲در بسته به روی من یعنی که برو واپس
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
۳سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
۴من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
۵تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
۶کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم
وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
۷ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
۸چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
۹احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
۱۰ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
۱۱در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
بگداختهمی نقشی بفسرده بدین آذر
۱۲گفتا که خطاب تو هم باقی این برق است
تا برق بود باقی غیب است گل احمر
۱۳گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
۱۴آخر بنگر در من گفتا که نمیترسی
از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر
۱۵گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
۱۶گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
۱۷گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
۱۸وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
در حال درخشانی وز تابش او برخور
۱۹گفتم که همیترسم وز ترس همیمیرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
۲۰آن جوهر بیچونی کز حسن خیال تو
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
۲۱گفتا که مترس آخر نی منت همیگویم
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر
۲۲آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
پرنور از او عالم تبریز از او انور
۲۳او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
۲۴