مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
۱تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
۲مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
۳چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
۴عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
۵مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
۶سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
۷ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار
۸ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار
۹چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
۱۰ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
۱۱همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
۱۲