ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
گویی که نَزَد مرگْ تو را حلقه بهدر بر
۱بِنْدیش از آن روز که دَمهای شماری
تو میزنی و وهم زنت شوی دگر بر
۲خود را تو سپر کن به قبول همه احکام
زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر
۳از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود
کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر
۴ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی
طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر
۵آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست
شُکر تو نبشتهست بر اطراف کمر بر
۶جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده
ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر
۷از کار جهان سیر شده خاطر عارف
عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر
۸دیدهست که گر نوش کند آب جهان را
بیحضرت تو آب ندارد به جگر بر
۹گیرم همه شب پاس نداری و نزاری
خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر
۱۰آنها که شب و صبحدم آرام ندیدند
ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر
۱۱موسی همه شب نور همیجست و به آخر
نوری عجبی دید به بالای شجر بر
۱۲یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را
تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر
۱۳مقصود خدا بود و پسر بود بهانه
عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر
۱۴او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل
چون خار بود آفل او را به بصر بر
۱۵جز دوست، خلیلی نپذیرفت خلیلش
ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر
۱۶ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی
انکار تو پس چیست به عباد حجر بر
۱۷یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت
ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر
۱۸بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست
ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر
۱۹بربستم لب را ز ره چشم بگویم
چیزی که رود مستی آن کله سر بر
۲۰نی نی بنگویم که عجب صید شگرف است
مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر
۲۱