از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
در دیده جای کردم اشکال یوسفی را
۱نادر جمال باید کاندر زبان نیاید
تا سجده راست آید مر آدم صفی را
۲طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری
هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را
۳خورشید چون برآید هر ذره رو نماید
نوری دگر بباید ذرات مختفی را
۴اصل وجودها او دریای جودها او
چون صید میکند او اشیاء منتفی را
۵