بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
۱خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن
بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
۲ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه
تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
۳در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم
با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
۴جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی
کز چهره مینمودی لم یتخذ ولد را
۵چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم
بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
۶جام چو نار درده بیرحم وار درده
تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
۷این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن
تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
۸درده میی ز بالا در لا اله الا
تا روح اله بیند ویران کند جسد را
۹از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش
چندانک خواهی اکنون میزن تو این نمد را
۱۰