خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
دامی نهادهام خوش آن قبله نظر را
۱دیوار گوش دارد آهستهتر سخن گو
ای عقل بام بر رو ای دل بگیر در را
۲اعدا که در کمینند در غصه همینند
چون بشنوند چیزی گویند همدگر را
۳گر ذرهها نهانند خصمان و دشمنانند
در قعر چَهْ سخن گو خلوت گزین سحر را
۴ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن
در خانه دلم شد از بهر رهگذر را
۵رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد
میخواند یک به یک را میگفت خشک و تر را
۶زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم
پنهان کنیم سِر را پیش افکنیم سَر را
۷ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم
بی زخمهای میتین پیدا نکرد زر را
۸دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته
یعنی خبر ندارم کی دیدهام گهر را
۹