در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
۱خورشید و ماه و اختر رقصان به گِردِ چنبر
ما در میانِ رقصیم رقصان کن آن میان را
۲لطف تو مطربانه از کمترین ترانه
در چرخ اندرآرد صوفیِ آسمان را
۳باد بهار پویان آید ترانه گویان
خندان کند جهان را خیزان کند خزان را
۴بس مار یار گردد، گل جفتِ خار گردد
وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
۵هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی
یعنی که الصلا زن امروز دوستان را
۶در سر خود روان شد بستان و با تو گوید
در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
۷تا غنچه برگشاید با سرو سرّ ِ سوسن
لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را
۸تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید
معراجیان نهاده در باغ نردبان را
۹مرغان و عندلیبان بر شاخهها نشسته
چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را
۱۰این برگ چون زبانها وین میوهها چو دلها
دلها چو رو نماید قیمت دهد زبان را
۱۱