ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
۱آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
۲هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
۳اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد
کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
۴بر پردههای دنیا بسیار رقص کردیم
چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
۵جانها چو میبرقصد با کنده های قالب
خاصه چو بسکلاند این کنده گران را
۶پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان
در ظلمت رحمها از بهر شکر جان را
۷پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده
رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
۸این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست
خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
۹چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست
از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
۱۰ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم
پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را
۱۱در کاسههای شاهان جز کاسه شست ما نی
هر خام درنیابد این کاسه را و نان را
۱۲از کاسههای نعمت تا کاسه ملوث
پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را
۱۳وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده
گه میگزد زبان را گه میزند دهان را
۱۴