از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
۱سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته
چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
۲اشکوفهها شکفته وز چشم بد نهفته
غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
۳ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی
چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
۴ابرت نبات بارد جورت حیات آرد
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
۵ای عشق با توستم وز باده تو مستم
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
۶ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد
سروت اگر بخوانم آن راستست الا
۷سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد
جز اصل اصل جانها اصلی ندارد اصلا
۸خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی
گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
۹گویند جمله یاران باطل شدند و مردند
باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا
۱۰این خندههای خلقان برقیست دُم بریده
جز خندهای که باشد در جان ز رب اعلا
۱۱آب حیات، حق است وان کاو گریخت در حق
هم روح شد غلامش، هم روحِ قدس، لالا
۱۲