لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
۱تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرّد شود و صافی و یکتا
۲آن لب که بود کون خری بوسهگه او
کی یابد آن لب شکر ِبوس مسیحا؟
۳میدان که حَدَث باشد جز نور قدیمی
بر مزبلهی پُر حَدَث آن گاه تماشا؟
۴آنگه که فنا شد حَدَث اندر دل پالیز
رَست از حدثی و شود او چاشنیافزا
۵تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی؟
رو از حدثی سوی تبارک و تعالی
۶زان دستِ مسیح آمد داروی جهانی
کاو دست نگهداشت ز هر کاسه سِکبا
۷از نعمت فرعون چو موسی کف و لب شست
دریای کَرَم داد مر او را ید بیضا
۸خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همیباش چو دریا
۹هین چشم فروبند که آن چشم غیورست
هین معده تهیدار که لوتیست مهیّا
۱۰سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جُوع است تک و گامِ تقاضا
۱۱کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک؟
کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا؟
۱۲بنمای از این حرف تصاویر حقایق
یا مَن قَسَمَ الْقَهوةَ و الْکَأْسُ عَلَیْنا
۱۳