جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۷٬۰۰۰ نتیجه برای «نی» · صفحهٔ ۹۱۶ از ۲٬۲۵۰
- بخش ۱۷ - حکایت خیام نیشابوری… اوند زمین داد و گفت خداوند زمین را بگویند که دهقانان چون خواهند که جو نیکو آید بدین وقت به اسپان دهند و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوند اسپ، اسپ را نگه دارند تا بکشت کسان اندر نیاید که جو توشه پیغامبران است و توش …
- بخش ۱۴ - حکایت خیام نیشابوریگویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر
- بخش ۱۰ - حکایت خیام نیشابوریاز دوستی شنیدم که مرا بر قول او اعتماد بودی که به بخارا زنی بود دیوانه که زنان وی را طلب کردندی و با او مزاح و بازی کردند، و از سخن او خندیدندی. روزی در خانهای جامهای دیباش پوشانیدند، و پیرایههای زر و جوهر برو بستند و …
- بخش ۳۶ - حکایت خیام نیشابوریشنیدم که بوعبدالله خطیب مودب امیر ابوالعباس بود برادر فخرالدوله، بر منظره نشسته بود، و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود، خادمی باشه بر دست داشت، آن باشه بخواست و بر دست نشاند، دران میان از دهن خیو بینداخت، …
- بخش ۳۰ - یاد کردن اسپ و هنر او و آنچه واجب آید درباره او خیام نیشابوریچنین گویند که از صورت چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسپ نیست، چه وی شاه همه چهارپایان چرنده است. و رسول علیه السلام فرموده است « الخیر معقود فی نواصی الخیل » گفت « نیکی در پهلوی پیشانی اسپ بسته است » و مر اسپ را پارسیان ب …
- بخش ۴ - آمدن موبد موبدان و نوروزی آوردن خیام نیشابوری… موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پرمی، و انگشتری، و درمی و دیناری خسروانی، و یک دسته خوید سبز رسته، و شمشیری، و تیر و کمان، و دوات و قلم، واسپی، و بازی، و غلامی خوب روی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را بزبان پارسی بعبارت …
- بخش ۳۵ - حکایت خیام نیشابوریچنین گویند که ماهان پادشاهی بزرگ بوده است عاقل و کافی، یک روز بازدار خویش را (دید) باز بر دست آب میخورد، بفرمود تا صد چوبش بزدند. گفت: ای عجب باز بتن خویش پادشاه پرندگانست، و غمگسار و عزیز دست پادشاهانست، روا بوَد که تو …
- بخش ۱۳ - حکایت خیام نیشابوری… زمین درنشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمیدانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس …
- غزل شمارهٔ ۱ صائببه فکرِ نیستیْ هرگز نمیاُفتند مغروراناگرچه صورتِ مِقراضْ «لا» دارد گریبانها
- غزل شمارهٔ ۲ صائبباش ویرنده خنجر سیرابینه یتمزمنهگرچه سانیر ئوزینی باشدان کیچنلردن حباب
- غزل شمارهٔ ۳ صائبالدن چیخارام زلف پریشانینی گورجکایشدن گیدرم سرو خرامانینی گورجک
- غزل شمارهٔ ۴ صائبعاشق صادق بیلور سنگ ملامت قدرینیمخزن سلطانه لایقدر بویارار داشلار
