جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸۴ نتیجه برای «گفت» با فیلتر خیام · صفحهٔ ۱ از ۷
- رباعی شمارهٔ ۳۳ خیام نیشابوریدر خواب بُدَم، مرا خردمندی گفتکز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت
- شمارهٔ ۳۶ خیام نیشابوریدشمن به غلط گفت که من فلسفیامایزد داند که آنچه او گفت، نیام
- رباعی شمارهٔ ۱۲۹ خیام نیشابوریدشمن به غلط گفت که من فلسفیامایزد داند که آنچه او گفت نیام
- رباعی شمارهٔ ۱۷۲ خیام نیشابوریدر گوشِ دلم گفت فلک پنهانی«حکمی که قضا بُود، ز من میدانی؟»
- بخش ۲۸ - حکایت خیام نیشابوری… د، و بنامها وی را نکوهید و عاقش خواند، وی فصلی نبشت و بصاحب فرستاد، و گفت ترا شمشیر و مرا قلم فانظر ایهما اقوی، صاحب در جواب نبشت السیف اقوی و القلم اعلی فانظر ایهما اکفی، فخرالدوله آن رقعه را بر شمس المعالی عرضه کرد قاب …
- بخش ۲۳ - حکایت خیام نیشابوریگویند روزی حکیمی پسر خویش را پند میداد گفت «ای پسر ، اسپ دوست دار و کمان عزیز دار و بیحصار مباش و حصار بیمترس مدار.» گفت «ای پدر ، اسپ و کمان دانستم. حصار و مترس از کجا؟» گفت « حصار، مبارزست و مترس زره » یعنی بیزره م …
- بخش ۲۲ - حکایت خیام نیشابوریگویند بهرام گور روزی پیش نعمان منذر ایستاده بود که پروردگار او بود، بیک کمان دو تیر انداخت و دو مرغ را بدان دو تیر از هوا فرود آورد، نعمان گفت ای پسر تا جهان بوده است نه چون تو تیر انداز بود و نه تا جهان باشد خواهد بود،
- رباعی ۳۳ خیام نیشابوریدر گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
- بخش ۲۴ - حکایت خیام نیشابوری… ستاد انوشینروان، و او ابرهه صباح را به تیر زد، و از اشتر فرود انداخت گفت « تعالوا اخوانی الی معوج مستقیم یرسل الریح، و میت طائر یاخذ الروح، و هما القوس و السهم، فعلیکم بادبهما، فانهما، حکماء الاسلحه، یحاربان من القرب و …
- بخش ۲۵ - حکایت خیام نیشابوریگویند روزی نوشینروان از بابک عارض پرسید گفت « از سلاحداران کدام نامبردارترند ؟» گفت « خداوندان کمان و تیر » نوشینروان از وی شگفت ماند. خواست که این معنی بشرح باز گوید گفت « چگونه باید که باشند این مردمان ؟» گفت « چنا …
- بخش ۲۷ - حکایت خیام نیشابوری… ز اخبار گذشتگان که وقتی امیری رسولی فرستاد به ملک فارس با تیغی برهنه. گفت « این تیغ (ببر) و پیش او بنه و چیزی مگو » رسول بیامد و همچنان کرد. چون تیغ بنهاد و سخن نگفت مَلِک وزیر را فرمود « جوابش بازده » وزیر سرِ دوات بگشا …
- بخش ۸ - حکایت خیام نیشابوری… غ سرای اندر، حجام را بخواند تا موی بردارد. چون حجام دست بر سر وی نهاد گفت « ای خدایگان دختر خویش بزنی به من ده تا من دل (تو) از جهت قیصر فارغ گردانم » نوشین روان با خود گفت « این مردک چه میگوید!؟ » ازان سخن گفتن وی عجب …
