یکی بر خُم نشست و خویش خم ساخت
که اطلس بایدم با اسب و با ساخت
۱بدو گفتند تا اطلس شود راست
ز کرباست بباید پیرَهَن خواست
۲برین آن مرد در خم خورد سوگند
که سوگندم نخواهم بر خم افکند
۳که تا من اطلسِ رومی نبینم
درین خم تا بمیرم مینشینم
۴تو نیز ای مرد غافل همچنانی
به غفلت خویش در خم مینشانی
۵بر آی از خم، که تا در خم نشستی
چو خاکی زیر پای چرخ پستی
۶اگر گردون کله سازد ز مهرت
قبا تنگ آید از دور سپهرت
۷اگر خواهی تب لرزان فلک خواست
به تو ندهد که گوید نوبت ماست
۸ازین دریا که گویای خموش است
بتان را چشم پر دُر همچو گوش است
۹تو هر جوری که میبینی شکی نیست
که آن از نه فلک خود ده یکی نیست
۱۰فلک خواهی به ناخواهی بسر کرد
که این سرگشته با او سر بسر کرد
۱۱ز چشم من زمین زان لعل گیرد
که هر دم آسمانم نعل گیرد
۱۲ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد
ز خون خود دلم در خون خود شد
۱۳مرا نیست آسیا پر کار جاروب
کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب
۱۴کسی جاروب اگر می بر گرفتی
ازین هفت آسیا دانه برفتی
۱۵چنان بر فرق من چرخ آسیا راند
که مویم زیر گرد آسیا ماند
۱۶مرا با حلقهٔ چرخ دوتا پشت
بباید کوفت هر دم حلقهٔ مشت
۱۷به جنگ خلق خورشید جهانسوز
نهد بر گوش اسب این نیزه هر روز
۱۸درین جنگآشتی سوره (؟) نبینی
که آب خضر در شوره نبینی
۱۹چنین آسان نیارم داد شرحش
که هر دم میبیندازم به طرحش
۲۰درین راه ای پسر چه پا و چه سر
درین هفتآسیا چه خشک و چه تر
۲۱گرت امروز زرین شد ستانه
بدر بازت نهد فردا زمانه
۲۲به دستت باز شد گنجی ز ایام
ولیکن هست این گنجت همه وام
۲۳به عمری گر فتوحی یافت روحت
لگد خواهد زدن اندر فتوحت
۲۴جهان پیشت چو برقی باز خندد
وزان پس پیش برقت باز بندد
۲۵بگردان روی زین وادی حیرت
که بر رویت روان کرد آب حسرت
۲۶اگر بنشست کار تو همه راست
ازین خوان گُرْسِنِهتر بایدت خاست
۲۷تو چون پیری برو منگر ز پس باز
که از پس ننگرد پیری به کس باز
۲۸چو نه دل داری آخر نه دماغی
دبیرستان چه گیری از کلاغی
۲۹چو بام از یک لگد آید فراشیب
نیارد طاقت آشوب و آسیب
۳۰چو تو برگ قفا خوردن نداری
سر خود گیر چون گردن نداری
۳۱گدایی را نزیبد پادشاهی
که با کوس و علم نبود گدایی
۳۲تو بیسر چون گریبانی بمانده
سر دین نیستت زانی بمانده
۳۳ز خود در سر مکن گر هوشیاری
که تو سرمست در سر کرده داری
۳۴برین آخر چو خر بیکار تا چند؟
فرو کرده ز سر افسار تا چند؟
۳۵تنت دامیست، جان مرغی عزیزست
نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است
۳۶به وقت نزع در خود شهوت افتاد
که مرغ نا گرفته کردی آزاد
۳۷نهادی بر هم و بر هم نماندت
حسابی برگرفتی وا نخواندت
۳۸کجا افتادی ای عطار آخر
فرو مگذار آن اسرار آخر
۳۹