توکلکردهای کار اوفتاده
بهجای آورد چل حج پیاده
۱مگر در حج آخر باخبر بود
گذر کردش بهخاطر این خطر زود
۲که چل حج پیاده کردهام من
به انصافی بسی خون خوردهام من
۳چو دید آن عجب در خود مرد برخاست
منادی کرد در مکه چپ و راست
۴که چل حجِ پیاده این ستمکار
به نانی میفروشد کو خریدار؟!
۵فروخت آخر به نانی و به سگ داد
یکی پیر از پسش در رفت چون باد
۶زدش محکم قفایی و بدو گفت
که ای خر این زمان چون خر فروخفت
۷تو گر چل حج به نانی میفروشی
قوی میآیدت چندین چه جوشی
۸که آدم هشت جنت جمله پر نور
به دو گندم بداد از پیش من دور
۹نگه کن ای ز نامردی مرایی
که تا مردان کجا و تو کجایی
۱۰تو گویی من بگویم ترک این کار
ولی وقتی که وقت آید پدیدار
۱۱گر اکنون ترک کار خویش گیرم
بسی بیبرگی اندر پیش گیرم
۱۲نمیگویم که ترک کار خود کن
ولیکن هم نمیگویم که بد کن
۱۳بجز وی این زمان تخمی نکو کار
که تا آنگه که کل گردی نکوکار
۱۴تو هر طاعت که این ساعت توانی
بجای آور کزین هم باز مانی
۱۵