شنود آن روستایی این سخن راست
که عنبر فضلهٔ گاوان دریاست
۱گوی پر آب اندر دِه فرو کرد
بیامد از خری گاوی در او کرد
۲همه سرگین گاو از آب برداشت
بدان عنبرفروش آمد که زر داشت
۳بدو گفت «این ز من بستان بده زر
کزین بهتر نبینی هیچ عنبر»
۴چو مرد آن دید گفتا سر به ره آر
که این ریش ترا شاید نگه دار
۵چو هر کس پادشاه ریش خویش است
چو تو شَه را چنین عنبر به ریش است
۶چو ریشت دید گاو این عنبرت داد
به ریش از کون گاو این عنبرت باد
۷تو گر با حق به شب در راز گویی
دگر روز آن به فخری باز گویی
۸مکن گر بندهٔ طاعت بهایی
که آن شرکی بود اندر خدایی
۹چو تو بفروختی طاعت به صد بار
یقین میدان که حق نبود خریدار
۱۰ریا و عجب کوه آتشین است
نمیدانی که کوه دوزخ این است
۱۱اگر تو طاعت ابلیس کردی
چو عجب آری در آن ابلیس گردی
۱۲جوی عُجبِ تو، گر طاعت جهانیست
مثال آتشی در پنبهدانیست
۱۳