شنودم من که طوطی را اول در
نهند آیینهای اندر برابر
۱چو طوطی روی آیینه ببیند
چو خویشی را هر آیینه ببیند
۲یکی گوینده خوشالحان و دمساز
برآرد از پس آیینه آواز
۳چنان پندارد آن طوطی دلبر
که هست آواز آن طوطی دیگر
۴چو حرفی بشنود گردد دلش شاد
به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد
۵وجود آیینه است اما نهان است
عدم آیینه را آیینهدان است
۶هر آن صورت که در نقص و کمالیست
درین آیینه عکسی و خیالیست
۷چو تو جز عکس یک صورت نبینی
همه با عکس خیزی و نشینی
۸تو پنداری که هر آواز و هر کار
از آن عکس است کز عکسی خبردار
۹همه خلقان هم از خود بیخبر دان
همه چیزی طلسم یکدگر دان
۱۰چو تو در پیش آیینه نشینی
نبینی آیینه تو روی بینی
۱۱وجود ار ذرهای گشتی پدیدار
شدی زین هر دو گیتی سرنگوسار
۱۲وجودْ آتش جهانْ پشمِ چیده
نمانده پشم و آتش آرمیده
۱۳جهان و هرچه در هر دو جهان است
چو عکسیست و ترا برعکس آنست
۱۴اگر جز عکس چیزی بر تو افتد
چون آن حلاج آتش در تو افتد
۱۵برآری پنبهٔ پندارت از گوش
درآیی چون خم خمخانه در جوش
۱۶سراپایت یکی گردد چو فرموک
چو مردان ترک گیری پنبه و دوک
۱۷شود چون پنبهای موی سیاهت
نه سر مانَد نه پنبه در کلاهت
۱۸چو تو یک دانه پنبه نیرزی
نه حلاجی کنی دیگر، نه درزی
۱۹ترا پنبه کند از خود که هین دور
که بر جای تو میبنشیند آن نور
۲۰مشو زنهار ای مرد فضولی
ازین معنی که من گفتم حلولی
۲۱حلول و اتحاد اینجا حرام است
ولیکن کار استغراق عام است
۲۲چراغ آنجا که خورشید منیر است
میان بود و نابودی اسیر است
۲۳چه جای نه عدد باشد نه اعراض
نه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض
۲۴هر آن حکمی که کردی آن تو باشی
عطیم و عالم و دیان تو باشی
۲۵هر آن وصفی که حق را کرد خواهی
چنان دانم که انسی فرد خواهی
۲۶تو اندر وصف او چیزی که دانی
ز دفترهای وهم خویش خوانی
۲۷چو فهم تو تو باشی او نباشد
اگر وصفش کنی نیکو نباشد
۲۸چو نه اوست ونه غیر او صفاتش
صفاتش چون کنی بشناس ذاتش
۲۹بدو بشناس او را راهت این است
طریق جان معنی خواهت این است
۳۰