چنین گفت آن بزرگِ کاردیده
که بود او نیک و بد بسیار دیده
۱که خالق هرچه را دادهست هستی
چه پیش و پس، چه بالا و چه پستی
۲چه انجُم چه فلک چه مهر و چه ماه
چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه
۳چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسی
چه روحانی چه کروبی چه انسی
۴چه می چه انگبین چه خلد و چه حور
چه ماهی و چه مه چه نار و چه نور
۵چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قاف
چه هرچه آمد برون از نون و ز کاف
۶چه اسراری که در هر دو جهان هست
چه لذاتی که پیدا و نهان هست
۷چه اندر هر دو عالم ذره ذره
چه اندر هفت دریا قطره قطره
۸همه بنمایدت روشن چو خورشید
چنانکه آن جمله میبینی تو جاوید
۹ولی مویی به تو ننماید از تو
تویی تو نهان میباید از تو
۱۰اگر چشم تو بر روی تو افتاد
ز عشق تو برآید از تو فریاد
۱۱اگر میبایدت بویی هم از تو
ریاضت کن که پر شد عالم از تو
۱۲چرا اندر غلط افتادی آخر
چرا از بندگی آزادی آخر
۱۳عدم دیدی نظر بگماشتی تو
وجود خود عدم پنداشتی تو
۱۴