سخن بشنو ز سلطان طریقت
سپهسالارِ دین شاهِ حقیقت
۱به هر جزوی هزاران کل علیالحق
به کل محبوب حق معشوق مطلق
۲شگرفی کهآفتاب این ولایت
درو میتابد از برج هدایت
۳سلیمانِ سخن در منطقالطیر
که این کس بوسعیدست ابن ابوالخیر
۴چنین گفت او که در هر کار و هر حال
نشان پی همیجستم بسی سال
۵چو دیدم آنچ جستم گم شدم من
همی چون قطره در قلزم شدم من
۶کنون گم گشتهام در پردهٔ راز
نیابد گمشده گمکرده را باز
۷چو گم گشتی ز گمکرده چه یابی؟
چو ره شد پست در پرده چه یابی؟
۸کسی ننهاد هرگز پای در راه
که کس را نیست پای راه دلخواه
۹کدامین سالک و چه راه آخر
مثال این ز من در خواه آخر
۱۰خدنگی از کمان راست خانه
برون شد میرود سوی نشانه
۱۱کسی کاو در حضور افتاد بی خواست
درین ره چون خدنگی میرود راست
۱۲تو دایم در حضور خویشتن کوش
دمی حاضر به دو گیتی بمفروش
۱۳از آن هیبت و زان عزت بیندیش
که تا تو خویشتن برگیری از پیش
۱۴چنان کن از تفکر عقل و تمییز
که در عالم یکی بینی همه چیز
۱۵برین درگه چه میپنداری ای دوست؟
که از مغز جهان فرقیست با پوست
۱۶چو مغز و پوست از یک جایگه رفت
چرا این یک به ماهی، آن به مه رفت؟
۱۷یقین میدان که مغز و پوست یکسان است
ولی از پیش چشم خواجه پنهان است
۱۸به توحید ار گشاید چشم جانت
برآرد بانگ سبحانی زبانت
۱۹چو در چشمت همه چیزی یکی گشت
کجا یارد بهگِرد تو شکی گشت
۲۰کجاست آن تیزچشمی کاو فرو دید
به هرچه اندر نگاهی کرد او دید
۲۱هزاران قرن با سر شد چو گردی
که تا جایی برآمد نام مردی
۲۲تو خود را میندانی، چون کنم من؟
که این شک از دلت بیرون کنم من
۲۳اگر صد قرن یابی زندگانی
نبینی خویشتن را و ندانی
۲۴