چنین گفتهست آن خورشید اسلام
که طالع شد ز برج خاک بسطام
۱که من ببریدهام در گاه و بیگاه
سه باره سی هزاران سال در راه
۲چو ره دادند بر عرش مجیدم
هم آنجا پیش آمد بایزیدم
۳ندا کردم که یارب پرده بردار
ز پرده بایزید آمد پدیدار
۴بپرسیدند ازو کای خاص درگاه
به ایزد کی رسد بنده درین راه؟
۵چنین گفت او که هرگز کس رسیدهست
عجب باشد گر اینجا کس ندیدهست
۶بدو گفتند ای خورشید انور
چه چیزست اندرین دریا عجبتر؟
۷عجب تر گفت نزدیک من آن است
که در دریا ز خود کس را نشان است
۸کجا تو زین عجب تر راز یابی
که یک شبنم ز دریا بازیابی
۹درین حضرت سه قطرهست و دو پندار
جدا هر قطره را بحری پدیدار
۱۰یکی دوزخ اگر پندار زشت است
دوم پندار نیکو را بهشت است
۱۱سوم قطرهست در دریای اسرار
که آنجا نیست جان و جسم بیدار
۱۲مقام وحدت کل بیشک آنجاست
تو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست
۱۳ترا نقدی بباید در ره دور
که جان را ذوق باشد دیده را نور
۱۴گر آن شایستگی حاصل کنی تو
هم اینجا آن جهان منزل کنی تو
۱۵حضوری چون ترا همراه باشد
دلت شایستهٔ آن راه باشد
۱۶خرامان میشوی در عالم عشق
نگه داری اساس محکم عشق
۱۷اگر سرما شود ناگه پدیدار
وگر گرما شود در ره پدیدار
۱۸چو عشقت همدم و همراه باشد
ترا سرما نه و گرما نباشد
۱۹تو میخواهی که جمع آیی بیندیش
تو هر ساعت پریشانی کنی بیش
۲۰ترا دادند آب زندگانی
تو در آبی چنین کو واره زانی
۲۱هر آن کو واره کاندر ره بگردد
بهم کن بو که کارت به بگردد
۲۲اگر سوی دهی ره میبُری تو
چرا از مه دهی غافل تری تو
۲۳برو دل جمع دار ای دوست امروز
که تا فردا نمانی در تف و سوز
۲۴چو زیر خاک دل پرخون کنی تو
گرت انسی نباشد چون کنی تو
۲۵پراکنده مشو تا وا نمانی
حضوری جوی تا تنها نمانی
۲۶ندانم تا دل آسوده جان برد
دل شوریده آنجا کی توان برد
۲۷ز حق باید که چندان یادداری
که گم کردی گر از یادش گذاری
۲۸چو دل پر یاد حق داری زفانت
بود در آخرت هم راه جانت
۲۹بسی یادش کن و گم شود آن یاد
چنین کردند مردان جهان باد
۳۰