خرد شد کاشف سرّ الهی
به نور او شود روشن سیاهی
۱خرد شد پیشوای اهل ایمان
هم او شد رهنمای جمله نیکان
۲خرد شد قهرمان خانهٔ تن
اگرچه هست او بیگانهٔ تن
۳ازو گر نور نبود در دماغت
ز نادانی خلل گیرد چراغت
۴ندانی خالق خود را نه خود را
شناسا مینگردی نیک و بد را
۵دلیل و رهبر آمد مرد ره را
به نور او توانی دیده ره را
۶نگردد هیچ چیزش مانع نور
بود روشن بر او نزدیک و هم دور
۷گهی شعله زند بالای افلاک
گهی گردد به گرد تودهٔ خاک
۸نهایتها به نور خود ببیند
سعادتهای هر یک برگزیند
۹به پای خود بپوید گرد عالم
گشاید مشکلاتش را به یک دم
۱۰کند معلوم اسرار معانی
شود روشن بر او راز نهانی
۱۱بود محکوم احکام شریعت
شود منعم به انعام شریعت
۱۲به نور علم عقل آگاه باشی
اگر نه تا ابد گمراه باشی
۱۳تو با روحانیان همره به عقلی
مر ایشان را تو اندر خور به عقلی
۱۴بدان جوهر هرانکو نیست قایم
بود اندر صف جمع بهایم
۱۵تو محکوم شریعت بهر آنی
که داری در دماغ از در کانی
۱۶جدا گر مانی از وی روزگاری
شریعت را نباشد با تو کاری
۱۷زهی گوهر که او محکوم شرع است
اساس بندگی زان اصل و فرع است
۱۸سزای معرفت از بهر آنی
که آن جوهر تو داری در نهانی
۱۹همان جوهر اگر یادت نبودی
به درگاه خدا یادت نبودی
۲۰عجب نوریست نور عقل و ای جان
شود پیدا ز نورش جمله پنهان
۲۱همه چیزی به نور خود بداند
مگر در راه عشق او خیره ماند
۲۲خوشا مرغی که اصل کیمیا شد
به صورت درد و در معنی دوا شد
۲۳نشاید زندگی بی عشق کردن
نه هرگز بندگی بی عشق کردن
۲۴