عجب مرغیست مرغ عشق جانا
زبان او نداند هیچ دانا
۱همیشه او هوای جان نوردد
بجز اندر فضای دل نگردد
۲بهر جان و دلی گرکوشه گیرد
دو اسبه عقل از آنجا گوشه گیرد
۳کند عقل تو هر دم صد عمارت
بیک لحظه کند او جمله غارت
۴نجوید ز تو هرگز آب و گل را
ولی قوت از تو خواهد جان ودل را
۵فرو هرگز نیاید از عمارت
نگنجد شرح وصفش در عبارت
۶نگردد هرگز او گرد علایق
بجز نامی ندانند زو خلایق
۷بود او طالب مرد مجرد
پسندش نیست جز فرد مجرد
۸به نسبت بود از جائی که بوید
چو نسبت نیست ترک او بگوید
۹نصیب خویش را از خویش جوید
همیشه راز خود با خود بگوید
۱۰بگوش او توان رازش شنیدن
بدوش او توان بارش کشیدن
۱۱گهی درمان و گاهی درد باشد
گهی چون خار و گاهی درد باشد
۱۲گهی شادی و گاهی غم بود عشق
گهی ریش و گهی مرهم بود عشق
۱۳بخود هم دانه و دامست و هم صید
بخود صیاد و هم مساح و هم قید
۱۴ندیده هر کس او را نه شنیده
تمامت صورت او کس ندیده
۱۵ببویش جمله خود مدهوش گشتند
همه بی طاقت و بیهوش گشتند
۱۶بشر گردد ملک از بهر آن بوی
بعشق عشق باشد در تک و پوی
۱۷همه با طالب خود میستیزد
بتیغ شوق خون او بریزد
۱۸بود مفتون راه عشق زنده
حقیقت شاید او را خواند بنده
۱۹چو باز در عشق در پرواز آید
همه صیدی به پیشش باز آید
۲۰بجز خونین دلی و جان درویش
نه بیند هیچ صیدی لایق خویش
۲۱تو تا اوصاف نفس خود ندانی
بماند بر تو پوشیده معانی
۲۲در این ره رهزنت نفس است ای جان
قوی تر دشمنت نفس است ای جان
۲۳