ای چو چشم سوزن عیسی دهانت
هست گویی رشتهٔ مریم میانت
۱چون دم عیسیزنی از چشم سوزن
چشمهٔ خورشید گردد جان فشانت
۲آنچه بر مریم ز راه آستین زد
میتوان یافت از هوای آستانت
۳ماه کو از آسمان سازد زمینی
بر زمین سر مینهد از آسمانت
۴نقد صد دل بایدم در هر زمانی
بر امید صید زلف دلستانت
۵گرچه غلطان است در پای تو زلفت
هم سری جز زلف نبود یک زمانت
۶گر سخن چون زهر گویی باک نبود
کان شکر دایم بماند در دهانت
۷ور سخن خوش گویی ای جان و جهانم
بنده گردد بی سخن جان و جهانت
۸من روا دارم که کام من برآید
ور فرو خواهد شدن جانم به جانت
۹نیست جز دستان چو زلفت هیچ کارم
زانکه دیدم روی همچون گلستانت
۱۰گر به دستانی به دست آرد فریدت
در فشاند در سخن همچون زبانت
۱۱