چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
۱لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
۲اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
۳یقین میدان که هم هر دو بود هم هیچ یک نبوَد
یقین نبوَد، گمان باشد، گمان نبوَد، یقین باشد
۴درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچکس این سِر مگر آن کو چنین باشد
۵اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
۶اگر صد سال روز و شب ریاضت میکشی دایم
مباش ایمن یقین میدان که نفست در کمین باشد
۷چو تو نفسی ز سر تا پای، کی دانی کمال دل؟
کمال دل کسی داند که مردی راهبین باشد
۸تو صاحب نفسی ای غافل! ، میان خاک و خون ، مِی خور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
۹نداند کرد صاحبنفس کار هیچ صاحبدل
و گر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
۱۰اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
۱۱اگر از نقطهٔ تقوی بگردد یک دمت دیده
سزای دیدهٔ گردیده میل آتشین باشد
۱۲تو ای عطار محکم کن قدم در جادهٔ معنی
که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
۱۳