جهان گر دیدهای گم کرده یاری
سراسیمه دلی آشفته کاری
۱خبر داد از کسی کان کس خبر داشت
که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت
۲همه همّت بلند افتاده بودند
ز سر گردن کشی ننهاده بودند
۳بهر علمی که باشد در زمانه
همه بودند در هر یک یگانه
۴چو هر یک ذوفنون عالمی بود
چو هر یک در دو عالم آدمی بود
۵پدر بنشاندشان یک روز با هم
که هر یک واقفید از علم عالم
۶خلیفه زادهاید و پادشاهید
شما هر یک ز عالم می چه خواهید
۷اگر صد آرزو دارید و گر یک
مرا فی الجمله برگوئید هر یک
۸چو از هر یک بدانم اعتقادش
بسازم کار هر یک بر مرادش
۹بنطق آورد اول یک پسر راز
که نقلست از بزرگان سرافراز
۱۰که دارد شاه پریان دختری بکر
که نتوان کرد مثلش ماه را ذکر
۱۱به زیبایی عقل و لطف جانست
نکو روی زمین و آسمانست
۱۲اگر این آرزو یابم تمامت
مرادم بس بود این تا قیامت
۱۳کسی با این چنین صاحب جمالی
ورای این کجا جوید کمالی
۱۴کسی کو قربت خورشید دارد
بقرب ذرّه کی امّید دارد
۱۵مراد اینست وگر اینم نباشد
بجز دیوانگی دینم نباشد
۱۶