پسر گفتش گرت از جاه عارست
که حبّ جاه مطلوب کبارست
۱چو چشم از منصب و ازجاه برتافت
کرا دیدی که او از جاه سر تافت
۲ندیدی آنکه یوسف از بن چاه
بتخت سلطنت افتاد و در جاه
۳ندیدم در زمانه آدمی زاد
ز حب جاه و حب مال آزاد
۴زهر نوع آزمودم من بسی را
که گلخن را نشد گلشن کسی را
۵ور این هر دو کسی راگشت یکسان
بود این شخص حیوانی نه انسان
۶ولی چون آدمی ذوعقل باشد
خری نبود بجاهش نقل باشد
۷نه عیسی بر فلک رفتست از جاه
فرشته دایم از جهلست در چاه
۸