دوُم فرزند آمد با پدر گفت
که من در جادوئی خواهم گهر سفت
۱ز عالم جادوئی میخواهدم دل
مرا گر جادوئی آید به حاصل
۲تماشا میکنم در هر دیاری
بشادی میزیم بر هر کناری
۳گهی در صلح باشم گاه در حرب
بوَد جولانگه، من شرق تا غرب
۴زمانی خویشتن را مرغ سازم
زمانی همچو مردم سرفرازم
۵زمانی کوه گیرم چون پلنگان
زمانی بحر شورم چون نهنگان
۶همه صاحب جمالان را به بینم
درون پرده با هر یک نشینم
۷بهر چیزی که باید راه یابم
ز ماهی حکمِ خود تا ماه یابم
۸درین منصب تأمّل کن نکو تو
ازین خوشتر کرا باشد بگو تو
۹