چو شیخ این راز بشنید از خداباز
جُنید پیر را گفت ای سرافراز
۱چنین افتاد اینجا آنچه بینی
شنیدی جمله و صاحب یقینی
۲عجب حالیست در عین زمانه
که این شهباز آمد نشانه
۳نه آن مرغست این کز دانه گردد
همی خواهد که دامش در نوردد
۴ندیدم مثل این و کس نه بیند
بجز عین زمانه گر نه بیند
۵وصالش اندر اینجا دست دادست
از آن در کشتن اینجاگاه شاد است
۶وصالش از تجلی جلالست
فراقش در میانه دید وصالست
۷چنان مستغرق اسرار آمد
که بیخود جملگی بردار آمد
۸سراپایش همه دیداردارد
چنین شرح و بیان گفتار دارد
۹تودیدی هر صفاتی عین گفتار
که میگوید حقیقت او ز دلدار
۱۰همه گفتار او از جان جانست
در این سرش حیات جاودانست
۱۱همه گفتار او از دید دید است
ابا جانان درین گفت و شنید است
۱۲همه گفتار او از بهر مرگ است
که این شاه جهان خود کرده ترکست
۱۳همه گفتار او در کشتن آمد
از آنش در جهان برگشتن آمد
۱۴نه صورت لیک جان جان جانست
حقیقت ذات او کل جاودانست
۱۵ز عهد آدم ای شیخا تودیدی
چنین شخصی بگو از که شنیدی
۱۶چنین شخصی کجا آوازه دارد
که جان عاشقان او تازه دارد
۱۷حقیقت فتنهٔ روی زمین است
که از عشاق این کس پیش بین است
۱۸ندیدم فتنهٔ چون او بعالم
که میگوید یقین این سردمادم
۱۹دمادم راز میگوید عیان باز
که خواهم کشتن اندر عین سرباز
۲۰تو چوندیدی مر او را باز گو تو
به پیش من حققت راز گو تو
۲۱