خطابی کرد آدم کای دل و جان
بگو با من کنون این راز پنهان
۱که خاتم کیست تا من باز دانم
که شد تازه از این روح و روانم
۲که باشد مصطفی یا رب مرا گوی
که در میدان عشق او منم گوی
۳بدو گفتا که ای آدم بدان هان
محمد(ص) راز اسم آمد ز اعیان
۴طفیل او ترا من آفریدم
ز نسل او ترا من برگزیدم
۵طفیل اوست این جنّت که دیدی
ولیکن اسم او اکنون شنیدی
۶طفیل اوست ماه و چرخ و انجم
همه در پرتو رویش بود گم
۷طفیل اوست این اشیا سراسر
ز دیدارش در این جنات برخور
۸اگر می او نبودی تونبودی
که گفتی اندر اینجاگه شنودی
۹اگر او مینبودی خود دم تو
کجا بودی اسامی آدم تو
۱۰طفیل اوست دنیا آخرت هم
طفیل ذات او حوّا و آدم
۱۱مرا محبوب اوست ای آدم اینجا
از او پیدا نمودم جمله اشیا
۱۲ز بهر او تمامت آفریدم
ترا از بهر او من برگزیدم
۱۳پس آنگه داد آدم نیز صلوات
خروش افتاد در حوران جنات
۱۴خروش افتاد اندر عرش و افلاک
ز هیبت لرزهٔ افتاد بر خاک
۱۵خروش افتاد در ذرّات عالم
از آن هیبت زبان در بست آدم
۱۶ملایک بر فلک در عین صلوات
تمامت غلغه افکنده ذرّات
۱۷چو آدم آنچنان اغراض حق دید
درون جان خود او مصطفی دید
۱۸درون جان عیان نور محمّد
همی دید او مصوّر یا مؤیّد
۱۹دعا کرد آن زمان بگشاد او دست
ز عجز خویشتن شد نیز در هست
۲۰