بدو گفتم که ای پیر سرافراز
نمودی هم از این گوئی سرباز
۱بقدر خود مرا بنمود رازم
دگر آورد سوی خویش بازم
۲در آن سرلقا ای پیر عالم
نمودم اندر این ساعت بیک دم
۳تو اصل لیل و من اصلی ندارم
از آن اینجایگه وصلی ندارم
۴که تاب و طاقت عشقم نمانده است
دلم حیران و سرگردان بمانده است
۵در این حیرت دمادم راز جویم
چو دیده گم کنم هم باز جویم
۶دمادم حیرتم سلطان پدیداست
همی بینم که جانان ناپدید است
۷پدیدار است لیکن من ندانم
چو تو امشب یقین روشن ندانم
۸ترا زیبد که پیدا آمدستی
عجب در عشق زیبا آمدستی
۹در این شب چون نمودستی بگو رخ
که اینجا میدهی در عشق پاسخ
۱۰درین شب در درون خلوت ما
فرو دستی تو اندر قربت ما
۱۱بگو تاازکجا اینجا رسیدی
که اندر چشم من جانا پدیدی
۱۲منم امشب ترا دیده در این روز
به بخت و طالع مسعود و پیروز
۱۳عجایب قصهٔ امشب پدید است
که جانم همچو جانانم پدیداست
۱۴تو ای دلدار آخر از کجائی
در این مسکن بگو بهر چرائی
۱۵حقیقت آشنائی راز دانم
بگو تا دید دیدت باز دانم
۱۶بگو تا کیست منصور سرافراز
که گفتی این زمان اینجا مرا باز
۱۷تو آخر کیستی منصور هم کیست
درین روی تو آخر نورهم چیست
۱۸مرا گم میکنی یارا در اینجا
که امشب آمدی در عشق پیدا
۱۹