چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار
درون آن دهن او ماند بیمار
۱تفرّج کرد همچون اوّلین او
ز بهر جان آدم در کمین او
۲بُد از ملعونی و ناپاکی خویش
نظر انداخته اندر پس و پیش
۳چنان پیدا شده با عقل و با هوش
زبان دربسته و او گشته خاموش
۴ز خاموشی نظر میکرد آدم
دگر با خویش میآمد دمادم
۵چنان میخواست آن ملعون غدّار
که آدم را کند ز آنجاه آوار
۶بهر چاره که او هر ساعت آنجا
عجائب مهرههائی باخت آنجا
۷که تا فرصت بآدم او بیابد
پس آنگاهی سوی آدم شتابد
۸چنان گردان شده باوی عجب یار
که بُد ابلیس اندر رنج و تیمار
۹بدش آدم چو شاهی خوش نشسته
نظر میکرد مر ابلیس خسته
۱۰که آدم عزّ و قرب لامکان داشت
سراز رفعت باوج آسمان داشت
۱۱ز رفعت نور محض و جان جان بود
که جنّات اندرو کلّی نهان بود
۱۲بصورت بود آدم نور عالم
بدو ریزان شده فیض دمادم
۱۳چنان از بود او جنّت پرانوار
بد اینجا از نمود فعل جبّار
۱۴که حوران و قصوران نور او بود
تو گوئی سر بسر منشور او بود
۱۵چو ابلیس آن همه رفعت عیان دید
ز خشم خویشتن آتش روان دید
۱۶چنانش آتش از غیرت فنا کرد
که جانش گشت اینجاگاه پردرد
۱۷زبان بگشاد آنجاگه بزاری
بگفت ابلیس اگر تو هوشیاری
۱۸بخود چیزی تو نتوانی بکردن
بجز اندوه و رنج و غصّه خوردن
۱۹نمودی هست اینجا دیدهٔ تو
که اندر عشق صاحب دیدهٔ تو
۲۰بزاری پیش حق آنجا بزارید
بس آب حسرت ازدیده ببارید
۲۱که یارب می تو دانی راز آدم
بدزدی آمدم اینجا در این دم
۲۲که یارب می تو دانی راز جانم
بدزدی آمدم اینجا نهانم
۲۳تو دانی و کسی اینجا نداند
که همچون تو نمود توبداند
۲۴ز احوال منی آگاه یارب
که در اندوه و رنج و محنت و تب
۲۵شب و روزم ز دردت دور مانده
میان لعنتم مهجور مانده
۲۶تو راندی مر مرا اینجا که آورد
که من هستم ترا من صاحب درد
۲۷ز درد من هم آگاهی نداری
چو دائم عزّت و شاهی نداری
۲۸ز درد من تو داری آگهی بس
در این محنت مرا فریادی رس
۲۹زمانی مر مرا مگذار اینجا
که آدم یافتم اینجای تنها
۳۰بتو یک حاجتی دارم نهانی
که راز و حاجتم ای جان تو دانی
۳۱مرا حاجت بدرگاهت چنانست
که در عالم نمود من عیانست
۳۲مرا این حاجتست اینجا و بگذار
که تا آدم کنی زینجای آواز
۳۳چو طوق تست اندر گردن من
نظر کن اندر این غم خوردن من
۳۴مرا رسوا مکن چون بار دیگر
بعجز من تو ای ستاربنگر
۳۵رها کن تا برم آدم من از راه
دراندازم ورا زین عزّت و جاه
۳۶رها کن تا ز راهش افکنم من
نمود قول او را بشکنم من
۳۷رها کن تا قضای تو ببیند
در این شادی بلای تو ببیند
۳۸رها کن تا برون آرم ز جنّات
ببیند نیستی جمله ذرّات
۳۹تو میدانی که من راز تو دانم
که اسرار تو و شان تو دانم
۴۰