جوابم داد و گفتا عبدالله
کنون از راز جانان کرد آگاه
۱تو هستی بنده و من راز دانم
تو هستی سالک و من درعیانم
۲بدان کامشب شدم اینجا نمودار
نه جانی دیدم و بیخود ابا یار
۳منم خضر نبی عالم هدایت
که دادستم خدا عین سعادت
۴چنان حق دار ما را علم بیچون
که بنمایم دمادم بیچه و چون
۵همه بحر جهان در قدرت اوست
مرا داده است و بخشیده است کل اوست
۶گهی در برگهی من در بحارم
گهی در عین خشکی پایدارم
۷حقیقت من گذر دارم بآفاق
بروی خشک دراندر جهان طاق
۸فتادستم که بیشک ز انبیایم
هدایت یافته من از خدایم
۹عنایت کرد ما را در ازل یار
که هر جائی که خواهم من پدیدار
۱۰شوم بیشک نداند سرّ من کس
حقیقت اینست ما را در جهان بس
۱۱حقیقت صحبت من کس نیابد
بجز عاشق در اینجا بس نیابد
۱۲کنون کردم در این خلوت گذاره
ترادیدم شدم عین نظاره
۱۳دمی خوش یافتی و نوش کردی
دگر آن دم بکل فرموش کردی
۱۴در آن دم بیشکی آدم نگنجد
وجودعالم وآدم نگنجد
۱۵همه مردان درین دم راز بینند
ابی خوددید جانان بازبینند
۱۶دم مردان ترا دیدم در اینجا
از آن این دم ترا بگزیده اینجا
۱۷دمی داری و دردم پایداری
ولی در آخرین دم پای داری
۱۸ولیکن چون دم منصور نبود
چو او اندر جهان مشهور نبود
۱۹چو او هرگز کجا آید بآفاق
ندیدم چون دم اودر جهان طاق
۲۰دلی دارد که آن دم کس ندارد
یقین در سرّ جانان پای دارد
۲۱دمی دارد که حق ز آن دم پدید است
ابا او گفته و از وی شنیده است
۲۲دم او جملهٔ دمها بیک دم
فرو برده است چه از عهد آدم
۲۳اناالحق میزند اینجا عیان او
همی گوید ابا حق در جهان او
۲۴که من اینجا یقین بود خدایم
نمود انبیا و اولیائم
۲۵یکی چون من که خضرم درحقیقت
سپرده راه بحر کل طریقت
۲۶چودیدم او بپرسیدم ز حق باز
مرا اوداد آنگه زود آواز
۲۷که هان از حق حق پرسی بگو تو
بجز من درجهان می حق بجو تو
۲۸تو ای خضر جهان گرراز جوئی
ز من ذات خدا می باز جوئی
۲۹یکی چون من که موسی صاحب راز
نیارست او نمود اینجا مرا باز
۳۰نمودی گرچه بد همراه من او
نبود از سرّ کل آگاه من او
۳۱اگرچه بود هم صحبت مرایار
نیامد سر او جز من پدیدار
۳۲نمودم راز موسی می ندانست
مراین اسرارها راز جهانست
۳۳حقیقت صحبت او در نوشتم
بیک دم از وجود او گذشتم
۳۴رها کردم حقیقت صحبت او
که بیش از پیش بودش قربت او
۳۵یکی علم لدنّی بود ما را
درین عالم یقین معبود ما را
۳۶چو او در دید ما اسرار بین شد
همواز صحبتم صاحب یقین شد
۳۷حقیقت با چنین فرو شجاعت
که بخشیدستمان حق این سخاوت
۳۸ندیدم در جهان من مثل منصور
نه بیند نیز کس تا نفخهٔ صور
۳۹