بنام آنکه جان را زونشان نیست
خرد را نیز هم یارای آن نیست
۱بگو تا عقل پیش او چه سنجد
چنان ذاتی کجا در عقل گنجد
۲ازان معنی که او عقل آفریده
ز مویی گرد ادراکش رسیده
۳اگرچه عقل داناست و سخنگوی
نداند در حقیقت کنه یک موی
۴چو عقل جمله در مویست عاجز
بکنه حق که یابد راه هرگز
۵چو ذاتش برترست از هرچه دانیم
چگونه شرح او گفتن توانیم
۶چو جمله عاجزیم از برگ کاهی
ورای عجز، ما را نیست راهی
۷خدایی در خداوندی سزاوار
رسولش عیسی خورشید اسرار
۸وزان پس گفت کای شاپورگمراه
که بیرون آمدی در کینهٔ شاه
۹سراز فرمان شاه دین کشیدی
خطی در گرد راه دین کشیدی
۱۰بدزدیدی زن شاه زمین را
کنون پای آراگر مردی تو این را
۱۱که کرد این فعل هرگز در زمانه
ترا دیدم ببدفعلی یگانه
۱۲تو میدانی که گر من کینه خواهم
نیاری تاب در پیش سپاهم
۱۳اگر لشکر کشم بر کشور تو
نه کشور ماند ونه لشکر تو
۱۴وگر یک نیزه آرد بر تو زوری
که گر پیلی بخاک افتی چو موری
۱۵وگر یک مردم آرد روی بر تو
ز نامردی بجنبد موی بر تو
۱۶چو نتوانی تو با ما حرب جویی
نداری حیلتی جز چرب گویی
۱۷اگر با ما درشتی پیش گیری
بکام دشمنان خویش گیری
۱۸مکن، گل را کسی کن ورنه ناکام
چو گل غرقه شوی درخون سرانجام
۱۹مکن، فرمان شاهان خوار مگذار
زگلرخ در ره خود خار مگذار
۲۰اگر فرمان کنی، جان سودبینی
وگرنه جان زیان بس زود بینی
۲۱غم و شادی و مرگ و زندگانی
بگفتم والسلام اکنون تو دانی
۲۲چو خطّ نامه نوک خامه بنگاشت
درامد پیک و حالی نامه برداشت
۲۳قدم میزد چو بادی از ره دور
که تافی الجمله شد نزدیک شاپور
۲۴بدادش نامه و شاپور برخواند
ز خشم آن پیک را حالی بدر راند
۲۵نهاد آن پیک مسکین پای در راه
رسید آخر بکم مدّت بدرگاه
۲۶بر خسرو شد وآگاه کردش
حدیث سیرت آن شاه کردش
۲۷که آن نامه بدرّید و مرا راند
ترا بدفعل و شوم و باد سر خواند
۲۸چو شه بشنید ازو برجست ازجای
میان دربست و پس ننشست از پای
۲۹سپاهی همچو دریا انجمن کرد
جهانی در جهانی موجزن کرد
۳۰سپه را جوشن و تیغ و سپر داد
سه ساله جامگی و سیم و زر داد
۳۱چو مور و چون ملخ چندان سپه بود
که کس رانه گذر بود و نه ره بود
۳۲نبد چندان زمین از مرد خالی
کزو بالا گرفتی گرد حالی
۳۳ز بسیاری که مرد از جای برخاست
نمیارست گرد ازجای برخاست
۳۴برامد نالهٔ نای از در شاه
غبار از پای میشد تا سرماه
۳۵روان گشتند لشکر تا خراسان
دل شاپور شد زان غم هراسان
۳۶کجا دانست کان آفت ز پی داشت
پشیمانی نمود و سود کی داشت
۳۷