بلای عشق قربت برکشیدم
که تادر عاقبت رویت بدیدم
۱بلای عشق قربت دارم و دل
بماندستم چو مرغ نیم بسمل
۲بلای عشق قربت در نهادم
نهادی و من اینجا داد دادم
۳بلای عشق و قربت میکشم من
درون آتشم با تو خوشم من
۴بلای عشق قربت دیدهام من
بلای تو زجان بگزیدهام من
۵بلای عشق و قربت یافتم من
در اینجا گاه دولت یافتم من
۶بلای عشق و قربت در وجودم
خود اینجا من عیان بود بودم
۷بلای عشق قربت گشت پیدا
مرا اینجا بکلّی کرد یکتا
۸بلای عشق قربت جمله مردان
کشیدند و بدیدند جان جانان
۹بلای عشق قربت یار باشد
پس انگه دیدن دلدار باشد
۱۰بلای عشق قربت یافت آدم
شد از جنّت برون تا عین آندم
۱۱بلای عشق قربت در دل او یافت
بسوی لامکان آنگاه بشتافت
۱۲بلای قرب خوش هم عشق خوشتر
یکایک نزد عاشق هست خوشتر
۱۳بلای دوست کش تادوست بینی
حقیقت مغز جانت پوست بینی
۱۴بلای قرب جانان خوش بلائیست
اگر پوشد کسی او را عطائی است
۱۵بلاکش تا لقا آید پدیدار
بده جان تا خدا آید پدیدار
۱۶بلاکش ای ندیده هیچ اینجا
بمانده چو مغاری پیچ اینجا
۱۷گره داری نهادت اینچنین است
ولکین جانت اینجا پیش بین است
۱۸تو جان را رهنما کن تا بدانی
عیانت را خدا کن تا بدانی
۱۹خدا از خود ببین و خود مبین تو
که تا گردی بکل عین الیقین تو
۲۰خدا امروز با تست وندیدی
عیان امروز اندر دید دیدی
۲۱