پسر گفت ای پدر گفتی حقیقت
کجا گنجد حقیقت در طریقت
۱طریقت گوی با من نی ز تحقیق
که تا دریابم از عین تو توفیق
۲کسی هرگز وجود خویش گشتست
چگویم چونکه این سرّی درشتست
۳همه این قوم کشتی مال دارند
کجا اسرار این سرّ پایدارند
۴من اندر بحر شادانم به از تو
نمود عشق خود دیدم چه ازتو
۵تو داری معرفت درجوهر خویش
توئی در عشق خود هم رهبر خویش
۶ولی اسرار من بابا ندانی
همی گویم ترا راز معانی
۷من از کشتی و دریا سیر دارم
پر همّت مثال طیر دارم
۸منم سیمرغ بحر لامکانی
که در من جوهرست و جان جانی
۹پدر نه من در این دریایم اینجا
که دارم صورتی اینجا هویدا
۱۰ولی در نور شرع مصطفایم
ترا اندر شریعت رهنمایم
۱۱بتو گفتم نمود خویش ز اوّل
ولی من ماندهام از تو معطّل
۱۲من اسرار خود اندر بحر دیدم
حقیقت لطف او در قهر دیدم
۱۳مرا اسرار بابا بیشمارست
چو اعجوبات دریا بیشمارست
۱۴نظر کردم ز دریای حقیقت
بدانی کیست در کشتی رفیقت
۱۵نظر کردم یکی دیدم ز در یا
حقیقت با تو خود را من هویدا
۱۶دلیلت بازگویم ای پدر من
که از دریا بکلی درگذر من
۱۷ز دریا عین ناپروا بدیدم
درون دل پدر یکتا بدیدم
۱۸پدر چون گوش کرد و قصه بشنید
عجائب سرّ اسرار پسر دید
۱۹بدو گفت ای دل و جان پدر تو
مرو زینسان ز دید خود بدر تو
۲۰منه بالا تو گام خویشتن را
ندیدستی تو کام خویشتن را
۲۱پدر اسرار بالا تو مگو هان
که سرگردان شوی مانند کوهان
۲۲پدر چون شرع میدانی بقدرت
مکن محو این جمال نور بدرت
۲۳بقدر عقل رو مانند کشتی
مکن در حدّ خُردی این درشتی
۲۴مگر چیزی که آن بیعقل باشد
که جز بیحرمتی اینجا نباشد
۲۵سئوالی کردی و گفتم جوابت
ولیکن اینچنین بینم صوابت
۲۶که تو طفلی و راهی میندیدی
بقدر خویش آگاهی ندیدی
۲۷حقیقت را کجا باشی خریدار
مشو بی عقل ای بابا خبردار
۲۸حقیقت از کجا و تو کجائی
که این دم بین بین پدر کاندر کجائی
۲۹در این دریا کجا گنجد حقیقت
همه مالست اسباب شریعت
۳۰بسی اینجا در خوف و رجایند
ز حیرت میندانند درکجایند
۳۱ز حیرت پای از سر میندانند
کجا گفتارت ای بابا بدانند
۳۲تو طفلی این زمان ودر حقیقت
مزن دم جز نمودار شریعت
۳۳اگرچه سعی بردم مر ترا من
حقیقت مر ترایم رهنما من
۳۴