یکی پرسید از ابلیس ناگاه
که چونی این زمان با لعنت شاه
۱که شاهت میکند لعنت دمادم
چرا سجده نکردی بهر آدم
۲ترا آن سجده میبایست کردن
بر جانان همی تسلیم کردن
۳نهادن تا ترا رحمت فزودی
در این سر نی ترا لعنت نمودی
۴کنون در لعنتی تو بازمانده
از آن قربت تو بی اغراض مانده
۵کنون در لعنتی افتاده مسکین
ضعیف و ناتوان و خوار و مسکین
۶کنون در لعنتی در حضرت دوست
شدی بیرون زمغز و مانده در پوست
۷کنون در لعنتی بیچاره مانده
از آن حضرت بکل آواره مانده
۸کنون از لعنتی افتاده تو خوار
بزیر پای مردم همچو نشخوار
۹کنون در لعنتی و ناتوانی
که ره در سوی آن حضرت ندانی
۱۰کنون در لعنتی اندر جدائی
نداری هیچ با او آشنائی
۱۱کنون در لعنتی در دار دنیا
که آخر دوزخی در سوی عقبی
۱۲کنون در لعنتی و رانده بر خویش
نمیدیدی تو این سر را خود از پیش
۱۳کنون در لعنتی و ره ندانی
بمانده خوار و رسوای جهانی
۱۴کنون در لعنتی تا در قیامت
چه خواهی یافت در روز ندامت
۱۵چرا سجده نکردی اندر آن دم
که گشتی این زمان رسوای عالم
۱۶چرا سجده نکردی آدم اینجا
که دمدم یافتی لعنت در اینجا
۱۷چرا سجده نکردی در عیان تو
که رسوا ماندهٔ اندر جهان تو
۱۸چرا سجده نکردی تا شدی خوار
نبردی آن زمان فرمان جبّار
۱۹که تا این دم تو طوق لعنت یار
در این لعنت کنون افتادهٔ زار
۲۰چه سرّ بُد تا که آن سجده نکردی؟
که تا این دم تو در اندوه و دردی
۲۱چه سرّ بد ای عزازیلم در این راز
که تا من همچو تو تا دریابم این باز
۲۲