خسرونامه
بخش ۲۸ - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان عطار
الا ای منطق طیر معانی
زبان جملهٔ مرغان تو دانی
چو چندین میزنی بانگ و لاغیر
به نطق آور سخن از منطقالطیر
بگو تا بلبل مست طبیعت
کند بار دگر ساز صنیعت
چو زنجیر سخن درهم فتادهست
ز یک یک حلقه در درهم گشادهست
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بهنو نو میسراید داستانی
چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
ناستد بر سر یک شاخ پیوست
ز عشق روی گل چون بیقراران
بسی گردد به گرد شاخساران
چو باشد سود مرد از مایه برتر
به هر دم میشود یک پایه برتر
کنون خواهم که از بهر معانی
چو باران بر جهان گوهر فشانی
چنین گفت آن سخنساز سخنگوی
که بردار از صنیعت در سخن گوی
که چون خسرو بخوانْد این نامه تنها
دلش خون شد ز درد این سخنها
چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
که عالم گور و پیراهن کفن کرد
چنان بیصبر و بیآرام گشت او
که گفتی آتشین اندام گشت او
زبان بگشاد کاخر این چه حال است
کسی سرگشتهتر از من محال است!
به عالم در چو روزی گشت رازم
ز حد بگذشت سوز من چه سازم
فلک بر جان من تیر قضا زد
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد
ازان سازم ز خون دیده صورت
که دل را همدمی باید ضرورت
کجایی، آخر ای گل سوز من بین
شبم خوش میکند جان روز من بین
اگر صد سال در هجران بمانم
به بوی وصلت ای جانان بمانم
مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بیمن بمانده
چه گویم آنچه او بی همنفس کرد
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد
ز پیش خود سپه واپس فرستاد
به کار گلرخ بیکس در استاد
نماندش صبر چندانی به غم در
که کس چشمی تواند زد بههم در
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
که با سی تن روان شد تا سپاهان
ندانستند و گم کردند ره را
پریشانی پدید آمد سپه را
چو ره رفتند در بیراهه ماهی
پدید آمد یکی نخجیرگاهی
هویدا شد یکی نخجیر فرّخ
کزو بفروخت خسروزاده را رخ
چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
زمین را پر هلال آسمان کرد
چو بسیاری براند القصّه ناگاه
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه
جهان گشت از سپاه زنگ تیره
شه روم از جهان درمانده خیره
بسی پیش و پس آن راه دریافت
نه از راه و نه از همره خبر یافت
فروماند و فرود آمد به جایی
فرو مانده نه آبی نه گیایی
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محکم فرو بست
به خواب آورد سر، بالین ز زین کرد
چو روز واپسین، بستر زمین کرد
شبی تیره زمان کشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره
برو چندان در آنشب خواب ره یافت
که خورشیدش دران روی چو مه تافت
بسی از هر سویی صحرا نگه کرد
در آن صحرا نمیدید از سپه گرد
دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
کجا آسان بهترک جان توان گفت
به خرسندی گرفت او راه در پیش
وزان اندیشه میپیچد بر خویش
بیابان قطع شد تا کارش افتاد
وز انجا راه بر کهسارش افتاد
به صد سستی فرو آمد ز شبدیز
خروشان گشته چون مرغان شبخیز
ز کار خویشتن حیران بمانده
ز یک یک مژه صد طوفان برانده
ز درد عشق و بی آبی و سستی
برفت از وی نشان تندرستی
گهی از تشنگی از پای بنشست
گهی شبدیز را میبرد بر دست
عروسان فلک در پردهٔ ناز
شدند انگشتزن و انگشتریباز
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهی با تاب بود و گاه با سوز
چو این طاوس زرّین جلوهگر شد
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد
برافشاند از رخ سیمین زر ساو
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بیزبان شد
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
به موزه کی توان برّید خاره
گهی رفت و گهی استاد بر جای
که بودش آبله بسیار بر پای
ز گرما روی خسرو پر عرق شد
چه میگویم که ماهش پر شفق شد
ز بی آبی چنان خسرو فروماند
که صد دریای آب از رخ فروراند
زبان بگشاد کای بینای بینش
سر مویی ز فیضت آفرینش
فرو ماندم ز بیآبی درین راه
که من صد ساله غم دیدم درین ماه
مرا یکبارگی گرما فرو بست
ز سردی جهان شستم ز جان دست
چه باشد گر درین گرمی و سختی؟
برافروزی چراغ نیکبختی؟
مرا این بندِ مشکل برگشایی؟
درین بیراهیام راهی نمایی؟
فلک دور شبانروزی ز تو یافت
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت
مرا روزی رسان کز ناتوانی
چنانم من که میدانم تو دانی
به صد لغزیدن از کوه کمردار
روان گشته سوی دشت شمردار
چو جوق کبک دید از دور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو
بدانست او که زیر پرده کاریست
بهپیش جوق کبکان چشمهساریست
روان شه کوثری میدید پر آب
ز رشک او دل خورشید در تاب
چنان صافی که خورشید منوّر
نمودی با صفای او مکدّر
به گِردَش سبزهٔ خودروی رسته
ز سرسبزی به کوثر روی شسته
کنار آب و آب خوشگوارش
بهشتی بود و کوثر در کنارش
ازان کوثر بهدست خویش رضوان
فگنده آتشی در آب حیوان
چو مستسقی منی صد آب خورد او
ازان پس رخش را سیراب کرد او
زمانی بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشینش تاب بنشست
خط مشگین و روی همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او
از آن معنی غباری بود شه را
که از خطّش غباری بود مه را
نگاهی کرد از هر سوی بسیار
ندید از کبک در کهسار دیار
ز بیقوتی و از بیقوّتی شاه
بهخواب آورد سر را بر سر راه
نماز شام از خفتن درآمد
ز بیداری بهآشفتن درآمد
در آن تاریک شب در کوهساران
قضا را گشت پیدا باد و باران
نه جایی بود شه را نه پناهی
نه رویی دید خود را و نه راهی
فلک از میغ گوهربار گشته
هوا زنگی مردمخوار گشته
شبی بود از سیاهی همچو چاهی
که در وی دوده اندازد سیاهی
شبی بگذشت بر شاه از درازی
که روز رستخیزش بود بازی
چو روشن گشت روز آن شاه شبخیز
ندید از تیرهبختی گرد شبدیز
چو ضایع گشت اسب شاهزاده
قدم میزد رخی پر خون پیاده
دلش در درد اندوه اوفتاده
میان ششدر کوه افتاده
شه تشنه بهمرگ از ناتوانی
دلی سیر آمده از زندگانی
کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
دل ناخوش به مرگ خویش خوش کرد
یکی زنگی مردمخوار بودی
که دایم ترکتازش کار بودی
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسید آنجا که خسرو بود خفته
یکی بالا چو بالای چناری
یکی بینی چو برجی بر حصاری
شه از زنگی چو دید آن تیرهرنگی
جهان بر چشم او شد روی زنگی
بهدل گفتا ز بختم یارییی بود
که بارم را چنین سربارییی بود
گر از سستی تنم زینسان نبودی
ز تیغم این گدا را جان نبودی
جهانا در تو بویی از وفا نیست
که یک زخمت ز استادی خطا نیست
درآمد زنگی و بگرفت دستش
چو سیمی دید همچون سنگ بستش
چو دستش بست در راهش روان کرد
کجا با ناتوانی این توان کرد!
روان شد از پی زنگی به تعجیل
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل
یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
نشسته زنگیان بر در گروهی
ز دوری کان سرِ دز در هوا بود
تو گفتی دلو این هفت آسیا بود
یکی زنگی درآمد پیش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو
سبک بردش بهدز بگشاد دستش
ولی بند گران بر پای بستش
بیاوردند پیش او جوانی
بخوردند آن جوان را در زمانی
به زاری روی سوی آسمان کرد
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد
که یارب نیست این پوشیده بر تو
توکّل کرد این شوریده بر تو
پری شد در دلم زین آدمیخوار
به فضل خویش زین دیوم نگهدار
گرم نزدیک آمد جان سپردن
به دست دیو، جان نتوان سپردن
خرد بخشا، مرا زین بند بگشای
چو بخشایندهای، بر من ببخشای
اگر درویشی وگر شهریاری
چو یارت اوست پس زو خواه یاری
که گر یک دم به یاری تو آید
غمت با غمگساری تو آید
مگر زنگی ناخوش دختری داشت
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت
چو دختر آفتابی دید در بند
لب خسرو شرابی دید از قند
رخی میدید مه را رخ نهاده
شکر را آب در پاسخ نهاده
کمان دلبری از رخ نموده
دو خوزستان به یک پاسخ نموده
خطش چون مورچه پیرامن گل
که عنبرریزه میچیند به چَنگل
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
که آتش سوختن از جانش آموخت
به زیر پرده شد تا شب درآمد
جهان در زیر نیلی چادر آمد
چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
منوّر گشت از نقل ستاره
فلک دریای دُر در جوش انداخت
شب آن دُرها همه در گوش انداخت
برون آمد چو شمع سرگرفته
شبی تیره چراغی در گرفته
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
کبابی کرده از نخجیر رانی
بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
جهان همتای تو نادیده سرور
همه دل مهر و از مهر تو کینی
همه چین مشک و از مشک تو چینی
منم جانی همه مهر تو رَسته
خیال صورت چهر تو بسته
ولی سودای تو در سر گرفته
تنی اندوه تو در بر گرفته
کبابی چون دل من پُرنمک زن
مرا در آزمایش بر محک زن
چو شه در آرزوی یک خورش بود
که شد ده روز تا بیپرورش بود
چو از خوان برگرفتی یک نواله
برفتی اشک دختر صد پیاله
چو لب در لقمه خوردن برگشادی
چو چشمه چشم دختر سرگشادی
چو دست از چربی بریان ستردی
دل بریان دختر جان سپردی
چو خسرو شست پیشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان
به دختر گفت اگرچه تو سیاهی
به شیرینی مرا کشتی، چه خواهی؟
مرا تا با تو پیوند اوفتادهست
بترزین بند صد بند اوفتادهست
به بندِ پای خود خرسندم از تو
که از سر تا قدم در بندم از تو
بگفت این و بهصد نیرنگ در سر
کشید آن تنگدل را تنگ در بر
اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
ولیکن سخت ناخوش بود شه را
چنانش پایبند یک شکر کرد
که چون باید دل از دستش بهدر کرد
چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
بهیک ساعت بهزیر خویشش آورد
چو کارش سربهسر فیالجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست
کند از آسمان حورت زمینبوس
تو با دیوی نشسته اینت افسوس!
مرا گر بر مرادی راه بودی
نشست مسندت بر ماه بودی
زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
مرا هست او پدر من دخت او شاه
سپاهش هست پنجَه دیو کربز
کز ایشانند صد ابلیس عاجز
ولیکن تا مرا جانست در تن
بهجانت حکم و فرمان است بر من
مرا گر نقد صد جان هست، بِدْهم
ولیکن کی ترا از دست بدهم!؟
ندارم غایبت از چشم خود من
ز بیم چشم بد یک چشمزد من
دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد
چو من دربند باشم یار سرکش
نیارم با تو کردن دست در کش
دلم در بند تست و دیده خونبار
تلطف کن ازین بندم برون آر
که تا من چون برون آیم ز بندت
شبانروزی شکر چینم ز قندت
شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
شکر چون خورده شد با تنگ آیم
به غایت اشتها بودش همانگاه
که با او دست در گردن کند شاه
به خسروشاه گفت ای مایهٔ ناز
دو چشم دلبری بر روی تو باز
رخت با ماه دستی در سپرده
نموده دستبرد و دست برده
لبت بر شهد و شور انگیز کرده
شکر زان شهد دندان تیز کرده
قدت را سرو سر بر ره نهاده
ز سروت مشک سر بر مه نهاده
تنت با سیم سیمین بر نموده
ز رشکت سیم رنگ زر نموده
ترا غم نیست تا یار توام من
که از هر بد نگهدار توام من
چو تو یار منی با یار سازم
بهزودی چارهٔ این کار سازم
چنین دانم که امشب شاه مست است
که با لشکر به می خوردن نشستهست
چو هر یک مست افتادند، برخیز
بر آن مستان شبیخون آر و خون ریز
دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور
بگفت این وز پیش شه بهدر رفت
بهپای آمد بهخدمت چون بهسر رفت
پدر را دید با پنجه تن آنجا
فتاده هر یکی بر گردن آنجا
چو دختر زنگیان را سرنگون دید
به صد عالم از این عالم برون دید
بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
به خواری خون مستان بر زمین ریز
دگر هرگز چنین فرصت نیابی
وگر یابی، ز کس رخصت نیابی
چو بندش سوده شد برداشت تیغی
بریخت آن قوم را خون بیدریغی
چو او از زنگیان فارغدل آمد
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد
بهدز دربندیان بودند بسیار
همه از بهر قربان کرده پروار
به مرگ خویشتن دل کرده خرسند
نشسته دست بر سر، پای در بند
به صد سختی و بند سخت بر پای
بسوی روشنی رفتند از جای
بدان امید تا باشد که خاصی
دهد آن قوم را آخر خلاصی
یکی نیکو مثل زد عاشق مست
که غرقه در همه چیزی زند دست
چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند
که ای برنای زیباروی هشیار
ز ما این زنگیان خوردند بسیار
جهان بر جان ما خوردهست سوگند
بهجانی بازخر ما را ازین بند
ز جان برخاستن هست اوفتادن
که شیرینست جان، تلخ است دادن
چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ
دو نیکورای نیکوچهره بودند
که همچون شیر با دل زهره بودند
یکی فرّخ دگر فیروز شبرو
دو شبرو همچو گردون بوالعجبرو
دو صعلوک زباندانِ زبونگیر
فسونساز و درونسوز و برونگیر
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در یک پیرهن شد
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
زمین را بوسه زد در پیش خسرو
که حال و قصهٔ من بس درازست
سخن کوته کنم چون وقت رازست
به نیشابور شاهی شادکام است
که عدلی دارد و شاپور نام است
قضا را از خبر گویان اطراف
مگر شاپور میپرسید اوصاف
خبر دادند از هر شهر شه را
که از هر سوی پیمودیم ره را
بهخوبی در جهان صاحب جمالی
که دارد حسن و ملح او کمالی
بتی زیباست چون ماه فروزان
شکر لب دختر سالار خوزان
سمنبر عارضی گلفام دارد
ز لطف و نازکی گل نام دارد
که گر خورشید را نوری نبودی
ز شرم رویش از دوری نمودی
اگر خورشید بیند روی آن ماه
بهسر گردد ز مهر موی آن ماه
ز نقش روی او در هر دیاری
بر ایوانها کنند از زرنگاری
چون آن صورت فرا اندیش گیرند
همه صورت پرستی پیش گیرند
اگر آن نقش بیند مرد هشیار
بماند خیره همچون نقش دیوار
وگر در مردم چشم آید آن رخ
ز لطف روی او آید بهپاسخ
شه شاپور چون بشنید این حال
چو مرغی از هوا میزد پر و بال
شد از سودای آن دلبر چنان مست
که گفتی شست جانش از جهان دست
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسی زر داد و پس سر داد در راه
بهآخر چون به خوزستان رسیدیم
بهدیناری صد آن صورت خریدیم
چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
ز خوزستان هماندم بازگشتیم
ز گمراهی سوی این دز فتادیم
بهدست زنگیان عاجز فتادیم
کنون در بر چو جان داریم سختت
که کرد اقبال ما را نیک بختت
چه سازم پیشکش؟ جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم
مرا با خویشتن چیزی که زیباست
ز مال این جهان یکپاره دیباست
که نقش گل منقّش کردهٔ اوست
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست
مکن صورت که صورتگر ضرورت
چنین صورت تواند کرد صورت
سر هر ماه نو صورت نبندد
که ماه نو برین صورت نخندد
گر این صورت بهدیوار آورد روی
فتد زو صورت دیوار در کوی
از این صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان که این صورت چه سان است
چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
دلش صورتپرستی کرد آغاز
چو جانی، شاه صورت را نکو داشت
که آن صورت که با جان داشت اوداشت
از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد
شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسید ازان صورت بهدستان
بهدیده نقش او میدید و هوشش
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش
به خسرو گفت فرخ کای جوانمرد
ز حال تو تعجب میتوان کرد
که با این صورت از بس آشنایی
تو با او هم ز یکجا مینمایی
ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسّد لب درّ دندان
بهفیروز و بهفرخ گفت خسرو
که ای آزاده صعلوکان شبرو
اگر در راز داری چست باشید
بگویم لیک ترسم سست باشید
چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
بسی سوگندها کردند آغاز
که چون این نیمجان ما از تو داریم
بهجانت تا بود جان، حقگزاریم
وفای صاف ما کی دُرد باشد؟
که حقّ جان نه حقّی خرد باشد
نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر
ز اوّل تا بهآخر کرد تقریر
چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوی عهد و پیمان باز گشتند
ز سر در عهد خسرو تازه کردند
وفاداری بی اندازه کردند
کسی را چون تو شاهی بیش باشد
خلاف از کافری خویش باشد
تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
نگیرد از تو جز در شب کناره
چو تو خورشید مایی ناتوانیم
چو سایه از پس و پیشت روانیم
چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن
چو آن هندوی شب برخاست از راه
فلک آن زنگیان را کرد در چاه
چو پردخته شدند از کار دیوان
شد آن دختر ز بیم خود غریوان
بسی خود را بهزاری بر زمین زد
که نپسندم من از خسرو چندین بد
جوانم من تو هم شاه جوانی
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی
شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
نگردانم ترا محروم هرگز
وگر خواهی رهی در پیش میگیر
تو به دانی، قیاس خویش میگیر
به شه گفت ای زده بر جان من راه
تو باری هستی از جان من آگاه
چو خود را بیجمالت مرده دانم
چگونه بیتو یکدم زنده مانم
مرا یکسو میفکن از بر خویش
که از پایت نگردانم سر خویش
مرا از سوز عشقت دل دونیم است
که سوز عاشقان سوزی عظیم است
بهدیدار از تو قانع گشتهام من
تو میدانی که خون آغشتهام من
مرا تا زندهام تو پادشاهی
مگر مرگم دهد از تو جدایی
چو شد بسیار سوز و آه سردش
به درد آمد دل خسرو ز دردش
بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
نگویم جز به کام تو سخن نیز
اگر قانع شوی از من به دیدار
بدین درخواستت هستم خریدار
سخن چون قطع کرد آن پادشهزاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد
شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند یکسر
بهآخرجمله ره را ساز کردند
در گنج کهن را باز کردند
ستوران زیر بار ره کشیدند
ازان دز سوی صحراگه کشیدند
دو شبرو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره
وثاقی سخت عالی راستکردند
متاعی لایقش درخواست کردند
درون خانهای شد شاه سرمست
دلی برخاسته در نوحه بنشست
فلک را از تف دل گرمدل کرد
زمین در عشق گُل از دیده گِل کرد
دلی بودش بهخون در خوی کرده
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده
گهی چون ماه در خونابه بودی
گهی چون ماهی اندر تابه بودی
گهی چون شمع دل پر سوز بودش
گهی فریاد شب تا روز بودش
گهی بیخود شرابی درکشیدی
گهی بانگ ربابی برکشیدی
سرود زار درد آمیز گفتی
غزل گفتی و شورانگیز گفتی
بمانده در غریبستان بهزاری
فشانده خون چو ابر نوبهاری
بهعالم نقش آن بت مونسش بود
که نقش گل ندیم نرگسش بود
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره
گهی بر روی صورت اشک راندی
گهی باب کتاب رشک خواندی
بهدل میگفت ای دل چندم از تو
که دربند است یکیک بندم از تو
ز تاج و تخت یک سویم فگندی
چو زلف دوست در رویم فگندی
محالی در دماغ خویش کردی
مرا چون خونیان در پیش کردی
شدی از دست و در پای اوفتادی
مراد خویش را بر باد دادی
بهآخر رفت روزی سوی بازار
دلش از خارخار گل پرآزار
ز دست عشق بس دلخسته میشد
یکی دستار در سر بسته میشد
بهگرد شهر از هر راه میگشت
ز حال شهریان آگاه میگشت
وسیلت جست از ارباب بینش
سخن گفت از نهاد آفرینش
چو یک چندی ببود او ذوفنون بود
بههر علمی ز اهل آن فزون بود
چو صیت علم او ز آوازه بگذشت
نکونامی او ز اندازه بگذشت
خبر شد زو بر شاه سپاهان
که برناییست تاج نیکخواهان
ز شهر خویش اینجا اوفتادست
بهغایت در پزشکی اوستادست
جهان را مثل او دیگر نبودهست
ازو پاکیزهتر گوهر نبودهست
تو گویی آدمی نیست او فرشتهست
که از فرهنگ و دانایی سرشتهست
زبانش بند مشکل را کلید است
کسی شیرینسخنتر زو ندیدهست
اگر در پای گل خاریست اکنون
جز این برنا که خواهد کرد بیرون؟
برون آمد ز ایوان مرد کربز
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز
درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشید تاج آسمان تخت
که شاه ما یکی بیمار دارد
کزو بر دل بسی تیمار دارد
اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشی تا که باشی رازدارش
که دی در پیش شه گفتند بسیار
که در دانش نداری هیچکس یار
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
که از شادی دلش در بر تپان شد
چو بیغم کارش آخر راست افتاد
زهی شادی که در ره خواست افتاد
بهدل میگفت کای دل، مرد درویش
چرا آخر نخواهد گنج در پیش
اگرچه رنج بی اندازه دیدی
بدان گنجی که میجستی رسیدی
کنون چون سوی گنجی رای داری
چنان خواهم که دل بر جای داری
بهدانش عقل را بر جای میدار
بهمردی خویش را بر پای میدار
طبیب از درد خود گر پس نیاید
ازو درمان دیگر کس نیاید
روان شد، تا فرود آمد بهدرگاه
سرایی چون بهشتی دید پر ماه
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
بهخدمت پیش شه، در راه افتاد
زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
که از تو دور بادا چشم بدخواه
فلک درگاه شه را آستان باد
زمین بدخواه او را آسمان باد
بزرگانی که پیش تخت بودند
بهصد نوع امتحانش آزمودند
چو در هر علم عالیگوهر آمد
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد
چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
شهش بسیار بستود و نکو گفت
چو خسرو بود در دانش بهسامان
سوی گلرخ فرستادش بهدرمان
