بدو گفت ای دل و جان دستگیرم
که تو هستی جوان، من زار و پیرم
۱تو خواهی رفت میدانم یقین من
ببین در اولین و آخرین من
۲زمن فارغ مشو یک لحظه ای پیر
بهرکاری مرا میبین بتدبیر
۳مرا کن یاد در هر کار دشوار
که من بنمایمت اینجای دیدار
۴بهرحالی مرا مگذار از یاد
که تا باشی زِیاد من تو دلشاد
۵بجز من هیچ شاهی را مبین تو
بجز من هیچ راهی را مبین تو
۶که اندر جملهٔ کون و مکانم
نمود راز هر کس من بدانم
۷منم دانا در اسرار هر کس
بگاهی گر بود صبح تنفّس
۸مرا این لحظه میخوان بازدان راز
حجاب از پیش خود کلّی برانداز
۹طلب کن در میان جان مرا بین
نمود انس و جان در جان مرا بین
۱۰حقیقت چون مرا جوئی بیابی
بوقت صبح چون نزدم شتابی
۱۱بوقت صبحدم چشمت شود نور
بوقت صبح شه یابی ز منصور
۱۲بوقت صبح دل را تازه یابی
همه ذرات در آوازه یابی
۱۳بوقت صبح ذرّات دو عالم
نموداری کنند اینجا دمادم
۱۴هران خلعت کز این درگاه پوشند
چو آید صبحدم آنگاه پوشند
۱۵چو پیدا شد جمال صبحگاهی
بخواه آن سر که از ما می تو خواهی
۱۶برآر از سینهٔ پرخون دم پاک
که بسیاری دمد این صبح در خاک
۱۷بوقت صبح دل را شاد گردان
حقیقت جان ودل آباد گردان
۱۸زبان بگشای و با من راز میگوی
غم دیرینهٔ خود باز میگوی
۱۹که هر حاجت که خواهی آن برآرم
که من در جان و دل پروردگارم
۲۰ز من ای پیر تا تو نیست موئی
میان ما است بیشک های و هوئی
۲۱ز من ای پیر تا تو نیست بسیار
حجاب این صورتست از پیش بردار
۲۲ز من ای پیر تا تو یک دم آمد
که این دم با دم من همدم آمد
۲۳ز من ای پیر تا تو هست خورشید
که همچون نور باشد لیک جاوید
۲۴من و تو هر دو در یکی بدیدیم
که جز دیدار خود چیزی ندیدیم
۲۵من و تو در یکی دیدیم پیدا
ز یک ذاتیم اینجاگه هویدا
۲۶من و تو هر دو چون کشتی و آبیم
که با یکدیگر اینجا درشتابیم
۲۷ز یک کانیم و یک گوهر پدیدار
شدستیم اینچنین پیر و پر اسرار
۲۸نهایت نیست اینجا دیدن ما
که داند این زمان گردیدن ما
۲۹چو ما هر دو یکی باشیم با هم
نگنجد هیچ شادی نیز در غم
۳۰ولی اینجا تفاوت از صوردان
که در دریا تو کشتی درگذر دان
۳۱نماند نقش کشتی هیچ در آب
ز ناگاهی پذیرد زود غرقاب
۳۲جهان و هرچه در هر دو جهان است
چو بینی اندر این دریا نهانست
۳۳دوائی دارد اینجا حُسن فانی
که بی صورت نماند این معانی
۳۴زاوّل هرچه میبینی سرآید
نمودار جهان دون سرآید
۳۵