بسال پانصد و هفتاد و دو چار
شهور سال راند در آخر کار
۱ز ذی الحجه گذشته بد ده و پنج
که مدفون کردم اندر دفتر این گنج
۲ز هفته بود روز جمعه آخر
که شد منظوم این عقد جواهر
۳تو ای خوانندهٔ این نظم دلکش
که بادا وقت تو پیوسته زین خوش
۴قرین معرفت بادا ترا دل
که تا گردد مراد تو بحاصل
۵بفکرت خوان تو مفتاح ارادت
که تا بگشایدت باب سعادت
۶چو بگشایند ابواب فتوحت
از آن معنی شود آسوده روحت
۷بسی گفته شد اسرار معانی
هم از ایمان عینی هم عیانی
۸هم از ارشاد خاصان گزیده
که باشند از خودی خود بریده
۹هم از اوقات ارباب بدایات
هم از احوال اصحاب نهایات
۱۰هم آن از کشف و وقت و حال ایشان
مقامات بلند احوال ایشان
۱۱تأمل میکن اندر هر مقامی
تفکر میکن اندر هر کلامی
۱۲تمامت باز جو بنیاد معنی
که تا چون دادم ای جان داد معنی
۱۳بود جلوه کند بر تو معانی
که تا تحقیق هر معنی بدانی
۱۴بسا رمزا که آن پوشیده گفتم
در او راز نهانیها نهفتم
۱۵بده جان تا معانی را بدانی
همان راز نهانی را بدانی
۱۶هر آن چیزی که ماند بر تو مشکل
فرو مگذار اگر هستی تو عاقل
۱۷یکایک باز جو از روی معنی
اگر آبی خوری از جوی معنی
۱۸به نیکی نام ما را یاد میآر
بگو یارب برحمت شاد عطار
۱۹ترحم چون فرستی بر روانم
ز انفاست شود آسوده جانم
۲۰فزون از قطرههای برف و باران
که بارد در شتا و در بهاران
۲۱