به بلبل گفت هدهدکای پریشان
چرا کردی تو بیدادی بدیشان
۱مکن بی علمی ای دین داده بر باد
که بی علمی کند بر جمله بیداد
۲درون خسته دل مخراش و مخروش
چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش
۳چو عشق دلبران گنج روانست
چنان بهتر که اندر دل نهانست
۴برو در عاشقی میسوز و میساز
مکن راز دل خود پیش کس باز
۵ز بند جان خود برخیز و بنشین
مکن زین پس حکایتهای پیشین
۶حکایت کهنه شد از بسکه گفتند
درون فرسوده شد از بسکه گفتند
۷سخن نونو چو گل یابد شکفتن
نه چون بلبل حکایت بازگفتن
۸حدیث عشق اگرچه هست شیرین
ولی مردم ببرهان گشته ره بین
۹برو ز اینجا سر آشوب و داور
ز علم ارسکهٔ داری بیاور
۱۰بقدر خود بگو تا خود چه داری
بمیدان اندر آگر مرد کاری
۱۱چرا بیهوده گفتن پیشه کردی
نه چون مردان بخود اندیشه کردی
۱۲چو کار روزگارم کارزار است
مرا امروز با تو کار زار است
۱۳حدیثم داستان دوستان است
خطابم با خطیب بوستان است
۱۴به پیچش درکشم تا خود چگوید
چه گوید جز ره نعره نپوید
۱۵مکن فریاد و خاموشی گزین تو
به بین در روی خود عین الیقین تو
۱۶چو بگشایم به یک نقطه زبان را
به بندم نطق مرغ بوستان را
۱۷سؤالت اول از توحید پرسم
دوم ایمان سوم تجرید پرسم
۱۸مرا اول سخن با تو زذات است
به آخر ماجرا اندر صفات است
۱۹بیا بنشین ز اول بازگو تا
چرا ایزد ندارد مثل و همتا
۲۰ز هدهد بلبل عاشق زبون شد
ز عشق گل به یک ره سرنگون شد
۲۱سری بنهاد پیش هدهد آنگاه
خطا کردم مگیر استغفرالله
۲۲مرا دل ریش بود از درد هجران
از آن تندی نمودم با عزیزان
۲۳سپر بنهاد در پیش پیمبر
کاجازت تا روم در پیش دلبر
۲۴فزون زین طاقت هجران ندارم
چنانستم که گوئی جان ندارم
۲۵مخواه از عاشق و دیوانه خدمت
که او خود سوخت از درد محبت
۲۶سلیمانش اشارت دادو فرمود
کزین پس حال تو معلوم ما بود
۲۷بمرغان گفت با عشقش گذارید
چو تاب قوت نطقش ندارید
۲۸برون شد بلبل از پیش سلیمان
پی معشوقهٔ خود تا گلستان
۲۹وصال دوستش چون شد میسر
سخن نتوان نوشتن زین فزونتر
۳۰حدیثم داستان دوستان شد
خطابم با خطیب بوستان شد
۳۱چو بلبل نامه آخر شد به توفیق
چو مردان راه حق میرو بتحقیق
۳۲ایا عطار جان عاشقانی
تو آگاه ازعطای غیب دانی
۳۳خداوندا توئی معبود و دیان
سمیعی و بصیر وفرد و رحمن
۳۴به بخشائی گناه جمله عالم
از آن پس این ضعیف خسته راهم
۳۵بسی گفتم به شرح ازجان حکایت
حکایت را رسانیدم به غایت
۳۶