بهرجایی روان کز عشق میشد
دمی کآنجای آدم را همی شد
۱تماشای بهشتش هر زمان بود
که آدم ز آفرینش جان جان بود
۲چو آدم سوی عدن آمد ز شادی
بدو جبریل گفتش یا عبادی
۳ببر فرمان حق بنیوش از من
که قول حق چو خورشیدست روشن
۴مخور تو زین درخت ای آدم و باش
ز عشق او توئی اسرار کل فاش
۵مکن تا شاه باشی جاودانه
وگرگیرد از این حق را بهانه
۶بمانی جاودانه تو گنه کار
شوی عاصی تو اندر حکم جبّار
۷تو را من پند دادم رایگانی
ز حق گفتم ترا باقی تو دانی
۸فرود آمد دلش اینجای آدم
که بد جنات او از عین آدم
۹بهر جانب همی آب روان دید
معظّم قصرهای رایگان دید
۱۰بشد جبرئیل ز آنجا تا بمسکن
گرفت آدم بسوی عدن با من
۱۱دلش مستغرق فرمان شه بود
چو آن اسرار از جبریل بشنود
۱۲بخود اندیشهٔ میکرد آدم
که با جنات او از عین آن دم
۱۳بهر جانب همی آب روان دید
معظّم قصرهای حوریان دید
۱۴همه جنّات پر حور و قصورست
زمین و آسمانم غرق نورست
۱۵ولی این صورت زیبا در اینجا
بپرسم یک سخن او را در اینجا
۱۶چو حق این را برایم آفریدست
ز بهر من در اینجا آوریدست
۱۷همه میل دلش در سوی او بود
که حوا پیش چشمش بس نکو بود
۱۸همه میل دلش سویش گرفته
بجز او جمله در خاطر گرفته
۱۹بجز او در دلش چیزی نگنجید
جهان نزدیک او موئی نسنجید
۲۰بحوّا گفت کای جان جهانم
توئی مر نور چشم دیدگانم
۲۱بتو روشن شده نور دو دیده
توئی از آفرینش برگزیده
۲۲من و تو هر دو دیدار بهشتیم
که از حضرت بدان صورت بهشتیم
۲۳من و تو هردو از اعیان اصلیم
دمی خوش کاندر این دم عین وصلیم
۲۴من و تو هر دو مانندیم اللّه
که پیدا آمدیم از حضرت شاه
۲۵من و تو هر دو دیدار الهیم
کنون بر جزو و بر کل پادشاهیم
۲۶کنون خوش باش با ما یک زمانی
که خواهد ماند از ما داستانی
۲۷چنین کان مرهمی بینم نهانی
خدا را خوش بود ما را تو دانی
۲۸که جز دیدار حق چیز دگر نیست
ترا حوّا از این معنی خبر نیست
۲۹کنون ای جان و ای دل نزد من آی
گره از کار من یکباره بگشای
۳۰جوابش داد حوّا نیز آن دم
که ای جان جهان و یار آدم
۳۱جوابش داد آن دم نیز حوّا
که ای جان جهان کم کن تو غوغا
۳۲مرا جانی و تو هم زندگانی
ولی سرّ خدا جمله تو دانی
۳۳