گفت روزی مصطفی اصحاب را
عقد میفرمود با هم در اخا
۱گفت او با یکدگر یاری کنید
خود بهم عهد و وفاداری کنید
۲چون شوم من یارتان حق یار شد
از بدیهای شما بیزار شد
۳گفت ای صدّیق هستی یار من
در مغاره بوده یار غار من
۴گفت با فاروق کی چست آمده
در طریق شرع من رست آمده
۵هر دو را با یکدگر بیعت بداد
پس برادر کردشان و عهد داد
۶پس بذوالنورین گفت ای یار ما
کاتب وحی منی پیشم بیا
۷پس بعبدالله او را عقد داد
جمله را با یکدگر دادی وداد
۸دو بدو با یکدگرشان عقد داد
میشدند از صحبت هم جمله شاد
۹جملهٔ اصحاب کردندی خروش
بود اندر گوشهای حیدر خموش
۱۰گفت با او مصطفی گو حال گو
خود چنین ساکت چرائی ای نکو
۱۱گفت ما را یا نبیّ المرسلین
تا بکی تنها گذاری این چنین
۱۲جملگی گشتند با هم همنشین
من شده در گوشهای تنها چنین
۱۳گفت ای نورولایت درنهان
جبرئیل آمد بگفتا کن چنان
۱۴بعد از آن گفت ای تو محبوب الاه
بند خود عقد اخوّت را بشاه
۱۵ز آنکه حق این عقد را در عرش بست
ای سر هر سروری پیش تو پست
۱۶جملهٔ کرّوبیان حاضر بدند
ماه و خورشید اندر آن ناظر بدند
۱۷حوریان خود جمله جان افشان شدند
در رخ این هر دو شه حیران شدند
۱۸حق تعالی بیعت ما بسته است
تو نپنداری که این خود رسته است
۱۹پس نبی دست علی را چون گرفت
صیغهٔ عقد اخوت را بگفت
۲۰بعد از آن گفتا که شو فارغ ز غم
ما چو موسائیم و چون هارون بهم
۲۱