ای تو غافل از درون و از برون
خود درافتادی در این چه سرنگون
۱ورنه من راهت ز معنی ساختم
سحر ایمان را در او پرداختم
۲راه روشن ساختم از نور او
چون ندیدی تو شدی مهجور او
۳جان من نور ولای او گرفت
وز دو عالم خود صدای او گرفت
۴خاک نیشابور از او گلزار شد
هرکه بد درخواب از او بیدار شد
۵من در او کشتم ز بهرت گل بسی
عاقبت گل را بچیدم بی خسی
۶ناکسان را کی رسد زان غنچه بو
زانکه من چیدم گل از بستان او
۷هاتف غیبم همی آواز داد
یک گلی از غیب در دستم نهاد
۸گفتمش ای سرّ غیبی حال این
گوی با من تا شود سرّم یقین
۹گفت این معنی که با تو همره است
یک گلی از بوستان الله است
۱۰بلبل آن بوستانت ساختند
بعداز آن مست جهانت ساختند
۱۱این معانی را که تو خواهی نوشت
هست ورد جمله حوران بهشت
۱۲هیچ عاقل بر ملا این را نگفت
جمله دارند این معانی را نهفت
۱۳من بخود این را نگفتم در جهان
هرچه گفته است او بگویم من عیان
۱۴من نشان بی نشانان یافتم
در دل خود گنج پنهان یافتم
۱۵سالها در این سخن حیران بدم
واندر آن دریای بیپایان بدم
۱۶بوی گلزارت دماغ من گرفت
عالمی نور چراغ من گرفت
۱۷رو ببر تو از چراغم روشنی
تا نباشی تو چو خفّاش دنی
۱۸روشن و خندان شو از نورش دمی
لحظهای برریش دل کن مرهمی
۱۹گوش کن اسرار حق را همچو من
تا رهائی یابی از شیطان تن
۲۰تن ترا ویران زدنیائی کند
جان ترا روشن ز بینائی کند
۲۱اندر این دنیا چو تن پرور شوی
از چنین تن عاقبت بیسر شوی
۲۲از تن بیسر چه آید غیر هیچ
هیچ چبود هیچ میدانی تو گیج
۲۳گیج باشد هیمهٔ دوزخ یقین
سهل باشد گر تو باشی این چنین
۲۴ای برادر خویش را صافی بساز
تا شود درهای رحمت بر تو باز
۲۵چون شدی در راه حق حق را ببین
این سخن نقل است از سلطان دین
۲۶