یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
یک دمم چون نیست چشم آفتاب
۱میشوم عمری به صد بیچارگی
تا بباشم گم درو یک بارگی
۲چشم بسته میروم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جایگاه
۳تیز چشمی گفت ای مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
۴بر چو تو سرگشته این ره کی رسد
مور در چه مانده بر مه کی رسد
۵گفت باکی نیست، میخواهم پرید
تا ازین کارم چه نقش آید پدید
۶سالها میرفت مست و بی خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
۷عاقبت جان سوخته، تن در گداز
بیپرو بیبال، عاجز مانده باز
۸چون نمیآمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
۹عاقلی گفتش که تو بس خفتهای
ره نمی بینی که گامی رفتهای
۱۰وانگهی گویی کزو بگذشتهام
زان چنان بیبال و پر سرگشتهام
۱۱زین سخن خفاش بس ناچیز شد
آنچ ازو آن مانده بود، آن نیز شد
۱۲از سر عجزی بسوی آفتاب
کرد حالی از زفان جان خطاب
۱۳گفت مرغی یافتی بس دیده ور
پارهای به دورتر بر شو دگر
۱۴دیگری پرسید ازو کای رهنمای
چون بود گر امر میآرم بجای
۱۵من ندارم با قبول و رد کار
میکنم فرمان او را انتظار
۱۶هرچ فرماید به جان فرمان کنم
گر ز فرمان سرکشم تاوان کنم
۱۷گفت نیکو کردی ای مرغ این سؤال
مرد را زین بیشتر نبود کمال
۱۸هرک فرمان کرد، از خذلان برست
از همه دشواریی آسان برست
۱۹طاعتی بر امر در یک ساعتت
بهتر از بیامر عمری طاعتت
۲۰هرک بیفرمان کشد سختی بسی
سگ بود در کوی این کس نه کسی
۲۱سگ بسی سختی کشید و زان چه سود
جز زیان نبود چو بر فرمان نبود
۲۲وانک بر فرمان کشد سختی دمی
از ثوابش پر برآید عالمی
۲۳کار فرمان راست در فرمان گریز
بندهٔ تو، در تصرف برمخیز
۲۴