خسروی میشد به شهر خویش باز
خلق شهر آرای میکردند ساز
۱هر کسی چیزی کز آن خویش داشت
بهر آرایش همه در پیش داشت
۲اهل زندان را نبود از جزو و کل
هیچ چیزی نیز الا بند و غل
۳هم سری چندی بریده داشتند
هم جگرهای دریده داشتند
۴دست و پایی نیز چند انداختند
زین همه آرایشی برساختند
۵چون به شهر خود درآمد شهریار
دید شهر از زیب و زینت آشکار
۶چون رسید آنجا که زندان بود، شاه
شد ز اسب خود پیاده زود شاه
۷اهل زندان را چو برخود بارداد
وعده کرد و سیم و زر بسیار داد
۸هم نشینی بود شه را رازجوی
گفت شاها سر این با من بگوی
۹صد هزار آرایش افزون دیدهای
شهر در دیبا و اکسون دیدهای
۱۰زر و گوهر در زمین میریختند
مشک و عنبر در هوا میبیختند
۱۱آن همه دیدی و کردی احتراز
ننگرستی سوی آن یک چیز باز
۱۲بر در زندان چرابودت قرار
تا سربریده بینی اینت کار
۱۳نیست اینجا هیچ چیزی دل گشای
جز سربریده و جز دست و پای
۱۴خونیانند این همه بریده دست
در بر ایشان چرا باید نشست
۱۵شاه گفت آرایش آن دیگران
هست چون بازیچهٔ بازیگران
۱۶هر کسی در شیوه و در شان خویش
عرضه میکردند بر تو آن خویش
۱۷جملهٔ آن قوم تاوان کردهاند
کارم اینجا اهل زندان کردهاند
۱۸گر نکردی امر من اینجا گذر
کی جدا بودی سر از تن، تن ز سر
۱۹حکم خود اینجا روان مییافتم
لاجرم اینجا عنان برتافتم
۲۰آن همه در ناز خود گم بودهاند
در غرور خود فرو آسودهاند
۲۱اهل زندانند سرگردان شده
زیر حکم و قهر من حیران شده
۲۲گاه دست و گاه سر درباخته
گاه خشک و گاهتر درباخته
۲۳منتظر بنشسته، نه کار و نه بار
تاروند از چاه و زندان سوی دار
۲۴لاجرم گلشن شد این زندان مرا
گه من ایشان را و گه ایشان مرا
۲۵کار ره بینان بفرمان رفتن است
لاجرم شه را به زندان رفتن است
۲۶