نیم شب دیوانهای خوش میگریست
گفت این عالم بگویم من که چیست
۱حقهای سر برنهاده، ما درو
میپزیم از جهل خود سودا درو
۲چون سراین حقه برگیرد اجل
هر که پر دارد بپرد تا ازل
۳وانک او بی پر بود، در صد بلا
در میان حقه ماند مبتلا
۴مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده
۵پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر
۶یا نه، بال و پر بسوز و خویش هم
تا تو باشی از همه در پیش هم
۷دیگری گفتش که انصاف و وفا
چون بود در حضرت آن پادشا
۸حق تعالی داد انصافم بسی
بیوفایی هم نکردم با کسی
۹در کسی چون جمع آمد این صفت
رتبت او چون بود در معرفت
۱۰گفت انصافست سلطان نجات
هر که منصف شد برست از ترهات
۱۱از تو گر انصاف آید در وجود
به ز عمری در رکوع و در سجود
۱۲خود فتوت نیست در هر دو جهان
برتر از انصاف دادن در نهان
۱۳وانک او انصاف بدهد آشکار
از ریا کم خالی افتد، یاد دار
۱۴نستدند انصاف، مردان از کسی
لیک خود میدادهاند الحق بسی
۱۵