شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
رفت با دیوانگان در زیر پل
۱از قضا میرفت سنجر با شکوه
گفت زیر پل چه قومند این گروه
۲شیخ گفتش بی سر و بی پا همه
از دو بیرون نیست جان ما همه
۳گر تو ما را دوست داری بر دوام
زود از دنیا برآریمت مدام
۴ور تو ما را دشمنی نه دوست دار
زود از دینت برآریم اینت کار
۵دوستی و دشمنی ما را ببین
پای درنه خویش را رسوا ببین
۶گر بزیر پل درآیی یک نفس
وارهی زین طم طراق و زین هوس
۷سنجرش گفتا نیم مرد شما
حب و بغضم نیست درخورد شما
۸نه شما را دوستم نه دشمنم
رفتم اینک تا نسوزد خرمنم
۹از شما هم فخر و هم عاریم نیست
با بدو نیک شما کاریم نیست
۱۰همت آمد همچو مرغی تیز پر
هر زمان در سیر خود سر تیزتر
۱۱گر بپرد جز ببینش کی بود
در درون آفرینش کی بود
۱۲سیر او ز آفاق گیتی برترست
کو ز هشیاری و مستی برترست
۱۳