پاک دینی گفت آن نیکوترست
مبتدی را کو به تاریکی درست
۱تا به کلی گم شود در بحر جود
پس نماند هیچ رشدش در وجود
۲زانک چیزی گر برو ظاهر شود
غره گردد وان زمان کافر شود
۳آنچ در تست از حسد و از خشم تو
چشم مردان بیند اونه چشم تو
۴هست در تو گلخنی پر اژدها
تو ز غفلت کرده ایشان را رها
۵روز و شب در پرورششان مانده
فتنهٔ خفت و خورششان مانده
۶اصل تو از خاک وز خون شد تمام
وی عجب هر دو ز بیقدری حرام
۷خون که او نزدیکتر آمد به تو
هم نجس هم مختصر آمد به تو
۸هرچ در بعد دلست از قرب حس
هم حرام افتد بلا شک هم نجس
۹گر پلیدیی درون میبینیی
این چنین فارغ کجا بنشینیی
۱۰