در بر شیخی سگی میشد پلید
شیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید
۱سایلی گفت ای بزرگ پاکباز
چون نکردی زین سگ آخر احتراز
۲گفت این سگ ظاهری دارد پلید
هست آن در باطن من ناپدید
۳آنچ او را هست بر ظاهر عیان
این دگر را هست در باطن نهان
۴چون درون من چو بیرون سگست
چون گریزم زو که با من هم تگ است
۵گر پلیدی درونت اندکیست
صد نجس بینی که این خود زان یکیست
۶گرچه اندک چیزت آمد بند راه
چه به کوهی بازمانی چه به کاه
۷