باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شكایت از روزگار غدّار
شمارهٔ ۹ عطار
دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست
چیزی که خدای دشمنش میدارد
گر دشمن حق نهای، چرا داری دوست
باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شكایت از روزگار غدّار
دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست
چیزی که خدای دشمنش میدارد
گر دشمن حق نهای، چرا داری دوست
این شعر در مجموعهٔ باب چهاردهم: در ذَمّ دنیا و شكایت از روزگار غدّار (۳۰ شعر) قرار دارد.